خانه / دریچه / یک شعر از ژیلا مساعد

یک شعر از ژیلا مساعد

 

jaleh

کنار درختی مرده ایستاده بود
با تراخمی قدیمی
زیر باری که می کشید خم شده بود
پیر تر از توهم خویش
در خیابانی
که پوستش از عرق تن خیس بود
و زخم گلوی گل های بی اینده
بیمارش کرده بود

ایستاده بود انسان
گرفتار خودش که سایهٔ خودش بود
خودش که از ورای خودش
به خویش می نگریست
و به ناچار نقاب عوض می کرد
به گمان اینکه خدا دیگریست
از فراز و نشیب خدا بازی می کرد
خود را می فریفت
عذاب می داد
مجازات می کرد و می ترساند

جلاد خویش بود
در دام خویش
راه را گم کرده بود
چوپان و گرگ خویش
او را دیدم
که در برهوت اوهام خویش
بر زمین
تنها
تنها ایستاده بود انسان.

 

 

 

PDF24    Send article as PDF   
  کنار درختی مرده ایستاده بود با تراخمی قدیمی زیر باری که می کشید خم شده بود پیر تر از توهم خویش در خیابانی که پوستش از عرق تن خیس بود و زخم گلوی گل های بی اینده بیمارش کرده بود ایستاده بود انسان گرفتار خودش که سایهٔ خودش بود خودش که از ورای خودش به خویش می نگریست و به ناچار نقاب عوض می کرد به گمان اینکه خدا دیگریست از فراز و نشیب خدا بازی می کرد خود را می فریفت عذاب می داد مجازات می کرد و می ترساند جلاد خویش بود در دام خویش راه را…

بررسی کلی

امتیازبندی این برای اولین بار

یک نظر

  1. خانه / دریچه / یک شعر از ژیلا مساعد
    یک شعر از ژیلا مساعد
    کنار درختی مرده ایستاده بود
    با تراخمی قدیمی
    زیر باری که می کشید خم شده بود
    پیر تر از توهم خویش
    در خیابانی
    که پوستش از عرق تن خیس بود
    و زخم گلوی گل های بی اینده
    بیمارش کرده بود

پاسخ دادن

نکات : آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.فیلدهای الزامی علامت گذاری شده اند. *

*

x

این مطالب را نیز ببینید!

دو شعر از افشین بابازاده

در پهنای سیاه خیابان در پهنای خیابان چون آغوش رها شده ایستادم ...