خانه / ترجمه ها / تبعیدی، نوشته آنتون چخوف

تبعیدی، نوشته آنتون چخوف

چخوف

برگردان: پویا عزیزی

سمیون پیر، کسی که کانی صدایش می‌کردند، و تاتار جوان، که هیچ‌کس او را به ‌نام نمی‌شناخت، بر ساحل رودخانه کنار آتشدان نشسته ‌بودند. ملوان سوم توی کلبه بود. سمیون، پیرمردی شصت‌ساله، لاغر، بی‌دندان و چهارشانه است که هنوز هم سالم به‌نظر می‌رسد. مست بود. می‌توانست خیلی زود‌تر خوابیده ‌باشد، اما هنوز یک ‌بطری دیگر در جیبش داشت. می‌ترسید که بچه‌های کلبه از او ودکا بخواهند.
تاتار بیمار و خسته بود و در لباس ژنده‌ای خودش را پیچیده ‌بود که به‌خوبی نشان‌ می‌داد که قبلاً در ایالت سیمبراک بوده‌ است و زن زیبا و باهوش‌اش چگونه پس از او خانه را ترک‌کرده‌ است. بیش از ۲۵ سال نداشت و حالا رنگ ‌پریده و بیمار، با صورت اندوهگین‌اش، همچون پسربچه‌ای به سرخی آتش خیره‌ بود.
کانی برای اینکه مطمئن‌اش کند که اینجا بهشت نیست گفت: می‌تونی واسه خودت آب، ساحل لخت و خاک رو دید بزنی و چیز بیشتری گیرت نمیاد. خیلی وقته که از عید پاک گذشته ولی هنو یخ روی رودخونه‌س. امروز صبح برف اومد.
تاتار گفت: خیلی بده! خیلی بده!. و با وحشت به اطرافش نگاه کرد.
تاریک بود، ده‌ قدم دور‌تر، رودخانه در جریان‌بود. به گودال‌های رسی ساحل غرولند کرد و به‌سرعت دوید به‌سمت دریای دورست. نزدیک ساحل، سایۀ سیاه لنجی بزرگ وجودداشت. ملوان آن را کاربوس صدا می‌زد. بسیار دور‌تر از ساحل، چراغ‌ها، می‌مردند، زنده می‌شدند و دوباره زیگزاگی و مثل یک مار کوچک سوسو می‌زدند. انگار علفهای پارسال داشتند می‌سوختند. آن‌سو‌ترازمار کوچک، دوباره تاریکی بود. یخ‌پاره‌ها به لنج مرطوب و سرد ضربه می‌زدند و صدای ضربه‌ها شنیده می‌شد.
تاتار به آسمان نگاه‌ کرد. ستاره‌های خانه‌اش بیشتر بودند. سیاهی که اطراف را فراگرفته‌ بود یکسان بود، اما خیلی چیز‌ها کم بود. در خانه در ایالت سیمبریسک ستاره‌ها در آسمان بسیارو اندکی هم متفاوت بودند.
خیلی بده! خیلی بده!. او تکرار می‌کرد.
سمیون گفت: بعداً ازش یاد می‌گیری. و خندید. تو الان جوون و جاهلی، شیر هنوز روی لبات خشک نشده. انگار حماقتت بیشتر از بقیه ‌است. اما یه موقعی میاد که به خودت می‌گی امیدوارم هیشکی زندگیش از من بهتر نباشه. منو ببین. یه هفته دیگه که سیل بیشتر می‌شه و ما باس کشتی رو راه انداخته ‌باشیم. همه‌تون سرگردون می‌شید. اون موقع من تازه می‌خوام شروع ‌کنم و ساحل به ساحل برم. همین‌طور بیست و دو سال می‌رم، روز و شب، اردک ماهی‌ها و قزل آلا‌ها زیر آب‌ان وقتی من روی آبم. خدا رو شکر واسه این. من هیچی نمی‌خوام. خدا به همه‌مون زندگی رو هدیه داده.
تاتار سرشاخه‌ای خشک را در آتش‌ برد و نزدیک شعله زمین گذاشت و گفت: پدرم مریضه. وقتی که بمیره مادرم و زنم میان اینجا. اونا قول دادن.
کانی پرسید: از جون زنت و مادرت چی می‌خوای؟ این حماقت محضه پسرم. این شیطونه که تو رو خل می‌کنه. روح لعنتیشه، تو نباس بهش گوش‌ بدی. نفرینش کن. نذار راهی داشته‌ باشه. اون توی توئه واسه زنها اما تو با این‌حال بگو من اونارو نمی‌خوام. اون توی توئه به خاطر آزادی اما تو پاشو بهش بگو من نمی‌خوام. هیچی نمی‌خوام. نه پدر و نه مادر، نه زن، نه آزادی، نه مقام، نه قیدوبند، هیچی نمی‌خوام و تف تو روح همه‌شون!
سمیون در بطری را کشید و ادامه داد:
من نه یک دهقان ساده‌ام، نه طبقۀ کارگر، اما پسر یه خادم کلیسام. وقتی آزاد بودم تو کورسک زندگی می‌کردم. عادت کرده‌ بودم کت فراک بپوشم. ولی حالا خودم رو شکوندم. تازه قبول‌ کردم که می‌تونم لخت‌ بخوابم رو زمین و علف بخورم و امیدوار باشم هیشکی زندگیش از من بهتر نباشه. هیچی نمی‌خوام و از هیشکی نمی‌ترسم و راهی رو می‌رم که توش هیشکی از من پولدار‌تر و آزاد‌تر نیست. وقتی اونا من رو از روسیه فرستادن اینجا از همون روز اول گیر اُفتادم. چیزی نخواستم. شیطون توی من بود واسه زنم و واسه خونه‌ام و واسه آزادیم، اما من بهش گفتم: هیچی نمی‌خوام. توکل کردم. می‌بینی که اینجا خوب زندگی می‌کنم و شکایتی نمی‌کنم. اگه کسی به شیطون راه بده و بهش گوش بده، حتا یک بار، هیچ راه نجاتی براش نیست: با فرق سر فرو رفته تو باتلاق و هیچ‌وقت هم ازش بیرون نمیاد. فقط دهاتی احمقی مثل تو نیس. حتا نجیب‌زاده‌ها، آدم خوبای تحصیل‌کرده، از دست رفتن. پنجاه سال پیش یه نجیب‌زاده رو از روسیه فرستادن اینجا. اون هیچی رو با برادرهاش تقسیم نکرده ‌بود. ارادۀ محکمی داشت. می‌گفتن که شازده یا بارونه. اما شاید فقط یه مقام رسمی بود، کسی نمی‌دونست. خب، نجیب‌زاده رسید به اینجا. اولین چیزی که واسه خودش ساخت یه خونه و یه مزرعه بود در موترینسکو.
می‌گفت می‌خوام با کار خودم زندگی‌ کنم. با عرق پیشونی خودم، از الان دیگه نجیب‌زاده نیستم. اما یه تبعیدی‌ام.
خب منم گفتم خدا کمکت کنه. این کار درستیه. مرد جوونی بود. سخت‌کوش و دقیق. واسه خودش ماهی می‌گرفت و شصت مایل رو سوار اسبش می‌تازوند. ولی اون چیزی که اتفاق افتاد این بود. از همون سالای اول سواره می‌رفت تا پُست گرینو. عادت کرده ‌بود که رو کشتی من واسته و آه بکشه: آه سمیون، خیلی زمان زیادیه که اونا از خونه برام پول نفرستادن.
گفتم: تو پول نیاز نداری واسیلی سرگویچ. تو گذشته‌ات رو انداختی دور و فراموشش کردی جوری‌ که انگار هرگز نبوده، جوری‌ که انگار یه رؤیا بوده، و زندگی رو از نو شروع کردی.
گفتم: به شیطون گوش‌نده. اون چیز خوبی بهت هدیه نمی‌ده. می‌ندازدت تو هچل. گفتم الان تو پول می‌خوای. امابه زودی چیزهای دیگه هم می‌خوای و بعدش بیشتر و بیشتر. بهش گفتم اگه می‌خوای خوشحال باشی. اصلی‌ترین چیزی که می‌خوای باس هیچی باشه. گفتم بعله! اگه سرنوشت به من و تو، بد ظلم کرده این خوب نیست که ازش چیزی بخوایم و واسۀ این تعظیمش کنیم. تحقیرش کن و بهش ریشخند بزن، همون‌جوری که اون به تو ریشخند می‌زنه. این چیزیه که بهش گفتم.
دو سال بعد از آب ردش کردم. دستاشو می‌مالید به هم و می‌خندید. گفت دارم می‌رم گرینو زنمو ببینم. واسم ناراحته. گفت اومده. خوبه و مهربون. از خوشحالی پس افتاده ‌بود. یه روز بعد با زنش اومد. یه زن جوون زیبا با یه کلاه. یه بچه هم تو بغلش. با کلی خوراکی متنوع. واسیلی سرگویچ من تو اتاقش داشت فک می‌زد. نه می‌تونست ازش چشم بپوشه نه به قدر کافی می‌تونست ازش تعریف کنه. بعله. برادر سمیون. حتا تو سیبری هم مردم می‌تونن زندگی کنن. آه درسته. منم ممنونم. از الان به بعد اما قصه فرق می‌کنه. از اون موقع به بعد هر هفته می‌رفت اوضاع رو بسنجه که پول از روسیه رسیده یانه. اون پول زیادی از دست داد. گفت اینجا تو سیبری اون زن ،جوونی و خشگلیش رو به خاطر من از دست‌ داد. تو تلخیا باهام بوده. می‌گفت باید اونو همه‌جوره تو رفاه نگه ‌داره.

چخوف1
واسه اینکه برای زنش زندگی بسازه با مقامات و همه‌جور ارازل و اوباش می‌پرید. غذا و نوشیدنی کافی واسه بخشیدن به خدمه‌اش داشت و یک پیانو و یک سگ دست آموز پشمالو که روی مبل ولو بود. آفت زد. لوکس، راستش خودبرتربین، زنه باهاش زیاد نموند. چطور می‌تونس؟ خاک، آب، سرما، نه هیچ سبزی‌ای هست، نه میوه‌ای. همۀ اطرافیانت مردم نادون و مست و بی‌مرام. اما اون یه جندۀ پترزبورگی یا مسکویی بود. حتما افسردگی داشت، تازه شوهرش می‌گفت هر کاری می‌خوای بکن. اون دیگه یک نجیب‌زاده نبود، آره یه تبعیدی. چیزی تو همین مایه‌ها.
سه‌ سال بعد، یادم میاد. اوایل آسومپتون، اونا روی ساحل فریاد زدن. من با قایق رو آب بودم و چیزایی دیدم. زنه با یه نجیب‌زاده جوون پیچوند. یه مقام رسمی با یه کالسکۀ سه ‌اسبه. از کنارشون رد شدم. مث باد پایین و بالا شدن و جلدی از دید گم شدن. صبح فردا واسیلی سرگویچ با کشتی تاخت سمت پایین. گفت: زنم با یک نجیب‌زادۀ عینکی توی این مسیر نبود؟ گفتم بود. می‌تونی مسیر باد رو بگیری و بری. دنبالشون تاخت. پنج روز و شب دنبالشون تاخت. بعد از اون، وقتی ردش می‌کردم اونور، خودشو از کشتی پرت‌کرد و کله‌اش رو کوبوند رو تخته‌های عرشه و زوزه کشید. گفتم: پس این‌طور! لبخندزدم و یادم اومد “مردم می‌تونن حتا تو سبیری زندگی کنن” اما اون سرش رو خیلی محکم کوبید به هر حال…
بعدش اشتیاقش واسه آزادی شروع شد. زنش به روسیه رفته بود. قطعاً کشیده شد به اون سمت که زنش رو ببینه تا به هر شکلی شده از عاشقش پسش بگیره. نگرفت، پسرم. تقریبا تمام روز رو تاخته بود. از یه پاسگاه به یه شهر واسه دیدن افسر فرمانده. دادخواست فرستاد که بخشیدتش و می‌تونه برگرده خونه. مرتب می‌گفت که دویست روبل فقط برای تلگرام اون خرج کرده. آخرش مزرعه رو فروخت و خونه رو پیش یهودی‌ها رهن وام کرد. پیر شد، خاکستری و تا شد، زردی رو صورتش نشست. چون مصرفش بالا بود. اگه بهت می‌گفت که می‌خواد بره، هه هه هه هه! اشک تو چشاش می‌اومد. هشت سال شبیه هم عجله ‌کرد و دادخواست رو نگه ‌داشت. اما الان یه ذره روشن شده و باز بیشتر شاد شده: هوی و هوس دیگه‌ای واسه خودش پیداکرده. می‌بینی. دخترش بزرگ شده، به اون نگاه می‌کنه و اون مث چشاشه.
فهمیدی که خوشحالی تو سیبری چیه؟ تف تو روحش! می‌بینی که مردم چطور می‌تونن تو سیبری زندگی کنن. هر روز از دکتر به یه دکتر دیگه پیدا می‌کرد و می‌آورد خونه. تا می‌شنید دو سه هزار مایل دور‌تر یه دکتر یا یه جادوگر هس راننده می‌فرستاد بیارنش. پول وحشتناکی خرج دکترا کرد. اون دختر هم همین طور می‌میره، اونم حتماً می‌میره. همۀ اینا سر اونم میاد. اونم خودش رو یکروز توفشار غصه می‌بینه و تو روسیه ور می‌پره. این یه چیز حتمیه. اون فرار کرد و اونا دستگیرش کردن، بعد تلاش کرد دربره، فرستادنش زندان و طعم شلاق رو چشید.
تاتار گفت: خوبه. خوبه!. و از سرما لرزید
کانی پرسید: چی خوبه؟
زنش، دخترش، چه زندون و چه غصه، آخرش زن و دخترش رو دید. تو گفتی هیچی نخواه. اما هیچی بده. زنش باهاش سه سال زندگی‌کرد. هدیۀ خدا بود. هیچی بده ولی سه‌ سال خوبه. چرا درک نمی‌کنی؟
لرزید و مردد شد، برای انتخاب کلمات روسی اندکی که می‌دانست تلاش‌کرد، تاتار گفت: خدانکنه که تو کشور غریب مریض بشه و بمیره و تو سرزمین سرد و تاریک بسپرنش به خاک. اگه زنش واسه یک ‌روز هم پیشش می‌اومد، حتا واسه یه ساعت، لذتش، اونو واسه تحمل هر رنج و دردی آماده می‌کرد و خدا رو شکر می‌کرد. یک روز شادی بهتر از هیچیه.
او دوباره شرح‌داد که چه زن زیبا و باهوشی را در خانه‌‌ رها کرده‌است. بعد سرش را محکم در هر دو دست فشرد. شروع کرد به گریه‌ کردن و سمیون فهمید که او گناهکار نیست و دارد از بی‌چیزی رنج‌ می‌برد. دو برادر و عمویش اسبها را کشته بودند و پیرمرد را زده‌ بودند تا نیمه ‌مرده شده‌ بود و شهربانی دادگاه عادلانه‌ای برقرار نکرده‌ بود. این جمله‌ای بود که توسط هر سه ‌برادر که به سیبری فرستاده ‌شدند ساخته شده ‌بود. وقتی که عمو، آن مرد ثروتمند، از خانه رفته‌بود.
سمیون گفت: تو با این کنار می‌اومدی؟
تارتار ساکت بود و با چشمان اشک‌آلود به آتش خیره شده بود. چهره‌اش حیرت و ترس را نشان می‌داد. چون هنوز نمی‌دانست چرا اینجاست میان تاریکی و رطوبت، کنار غریبه‌ها و نه در ایالت سیمبریسک.
کانی نزدیک آتش خزید، به چیزهایی لبخند می‌زد و با صدای زیری شروع به زمزمۀ آهنگی کرد.
همراه پدرش چه لذتی می‌برده اون دختر؟ این را کمی بعد گفت. اونو دوست ‌داشت و باهاش خوشحال بود. این درسته. اما وقتی باهاش حرف می‌زند باید مراقب پِسّ و کِسّات باشی. اون یک مرد سخت قدیمیه. اون یک مرد قدیمی زمخته. دخترای جوون این همه زمختی رو نمی‌خوان. بله… آه! زندگی زندگی. سمیون آه کشید. و با سنگینی بلند شد. همه ودکا‌ها تموم شد و الان وقت خوابیدنه. خب؟ من می‌ر‌م پسرم.
تنها رفت. تاتار شاخه‌های بیشتری را پایین لغزاند و آتش زد. شروع کرد به اندیشیدن دربارۀ روستایش و زنش. اگر زنش فقط برای یک‌ ماه بتواند بیاید. برای یک‌روز و بعد اگر دوست‌داشت امکان برگشتن دوباره‌اش هست. یک ‌ماه از یک‌ روز بهتر است و یک ‌روز از هیچ. اما اگر زنش سر قولش می‌ماند و می‌آمد، برای خورد و خوراکش چه ‌داشت؟
کجای اینجا می‌توانست اقامت کند؟ “اگر چیزی برای خوردن وجود نداشته‌ باشد، چگونه می‌تواند زندگی کند؟” تاتار با صدای بلند پرسید.
برای کار در گاراژ، تمام شب و تمام روز فقط ده کوپِک می‌گرفت، این درست است که مسافر‌ها به او انعام می‌دادند برای چای و ودکا اما او همۀ دریافتی‌هایش را بین همان‌ها تقسیم می‌کرد و هیچ چیزی به تاتار نمی‌داد. فقط به او لبخند می‌زد. او فقیر بود و گرسنه، سرمازده و وحشت‌زده… الان، وقتی سرتاسر بدنش درد دارد و می‌لرزد مجبور است که به کلبه برود و دراز بکشد تا بخوابد. اما آنجا چیزی ندارد که خودش را بپوشاند. آنجا خیلی سرد‌تر از کنار رودخانه است. اینجا هم به هر حال چیزی ندارد که خودش را بپوشاند. اما حداقل می‌تواند آتش درست ‌کند. هفتۀ دیگر، وقتی سیل کاملاً تمام شد و همۀ آن کشتی‌ها آمادۀ ‌رفتن شدند، به جز سمیون هیچ ملوانی نمی‌خواهد بماند. و تاتار شروع به رفتن خواهد کرد از روستایی به روستایی دیگر و برای کار یا صدقه التماس خواهد کرد. زنش تنها هفده سال داشت. زیبا بود، لوس و خجالتی، آیا او احتمالاً می‌تواند با صورتی نپوشیده از روستایی به روستای دیگر به گدایی برود. نه، خیلی وحشتناک است. حتی نمی‌شود به آن فکر کرد.
بزودی روشنی درمی‌گیرد. لنج، بوته‌های بید بر روی آب، و امواج را می‌شود به روشنی تشخیص‌داد، و اگر کسی نگاهش را بچرخاند، یک تل شیب‌دار خاک‌ آنجاست؛ در انتهایش کلبه‌ای کاهگلی که تیره می‌زند، و کلبه‌های روستا مثل یک خوشۀ خوابانده ‌شده، بالا رفته‌اند. الان خروس دارد در روستا بانگ می‌دهد.

چخوف2
تل فرسودۀ خاک، لنج، رودخانه، غربت، مردم نامهربان، گرسنگی، سرما، بیماری، کاش همۀ اینها واقعیت نداشت. بهتربود که همه‌شان رؤیا بود، در فکر تاتار. احساس کرد به خواب رفته و صدای خروپف خودش را شنید. مطمئناً او در خانه ‌بود در ایالت سیمبریسک و زنش را تنها به نام کوچکش صدا می‌زد تا پاسخ بگیرد؛ و در اتاق دیگر مادرش بود. چه رؤیاهای وحشتناکی وجود دارد، ولی! برای چه؟ تاتار لبخند زد و چشمانش را باز کرد، این کدام رودخانه بود؟ ولگا؟
داشت برف می‌بارید.
“قایق!…” در آن‌سو داشتند فریاد می‌زدند “قایق! …”
تاتار بلندشد، تا برود رفقایش را بیدار کند به ‌آن‌سو بروند، ملوان به ساحل رودخانه رسید، و روی پوست پارۀ گوسفندی قرار گرفت همان‌طور که قدم می‌زد و با صدایی درشت و قوی و خوابآلود که در لرز و سرما مانده، فحشی داد. با گام‌هایی که در خواب برمی‌داشت، رودخانه از کجا رسیده بود که یک‌نفس، سرما را می‌درید؟ مثل ‌اینکه به آنها حمله‌ شده یا شورش‌ شده، ناگوار بود. آنها پریده‌ بودند توی لنج بدون اینکه شتابی برای انجام کاری داشته‌ باشند.
” بسیارخوب، شما خیلی وقت دارید ” این را سمیون گفت. با لحن مردی که ضرورتی برای عجله ‌کردن در این دنیا نمی‌بیند. چون به هرحال به جایی نخواهد رسید.
به‌سنگینی، لنج بدترکیب از ساحل کنده‌ شد و میان بوته‌های بید شناور شد. تنها بید‌ها که به سمت عقب جابه‌جا می‌شدند نشان می‌دادند که لنج یکجا نایستاده و در حال حرکت است. ملاح، پارو‌ها را همزمان چرخاند. سمیون با شکم بر روی سکان افتاد و یک نیم‌دایره را از یک طرف به طرف دیگر روی فضا رسم‌کرد. درتاریکی، مرد‌ها شبیه حیوانات قبل از طوفان نوح بودند که با پنجه‌های بلند نشسته ‌بودند و داشتند در سرما جابه‌جا می‌شدند، در سرزمین متروک، سرزمینی که‌ گاهی اوقات در کابوس شبانه می‌دیدند.
آنها از میان بید‌ها گذشتند و به‌جریان باز بیرون راه پیداکردند. جیرجیر پارو‌ها و صدای چلپ‌چلوپ منظم‌شان از ساحل بیشتر به‌گوش می‌رسید. فریادی رسید: عجله کنید! عجله کنید!
ده دقیقۀ دیگر گذشت، و لنج بالا و پایین شد و به شدت ضربه‌ خورد و نگه‌اش داشت. آب پاشیده می‌شد. سمیون غرغری کرد و برف‌های روی صورت‌اش را پاک‌کرد ” این همه از کجا میان فقط خدا می‌دونه ”
مردی لاغر و با قد متوسط در ساحل ایستاده ‌بود. خودش را در ژاکتی از پوست روباه و کلاهی از پوست بره پوشانده ‌بود. در فاصلۀ کمی از اسبش ایستاده ‌بود و تکان نمی‌خورد. غصه داشت به ذهنش فشار می‌آورد، مثل اینکه بخواهد چیزی را به‌ یاد بیاورد و از حافظۀ غیر قابل اطمینانش عصبانی باشد. وقتی سمیون بالا رفت و کلاهش را برداشت، لبخند زد. او گفت: “عجله دارم که به آناستاسیوکا بروم. دخترم دوباره بد‌تر شده، و آنها می‌گویند که یک دکتر تازه آنجاست. ”
آنها کالسکه را روی لنج کشیدند و حرکت ‌کردند. واسیلی سرگویچ، مردی که سمیون آدرسش را داد، تمام وقت بدون حرکت ایستاده ‌بود. لبهای ضخیمش را محکم به‌هم می‌فشرد و به‌فضا خیره شده‌بود؛ وقتی درشکه‌چی‌اش اجازه‌ گرفت تا در حضور او سیگار بکشد، هیچ پاسخی نداد، مثل اینکه نشنیده باشد. سمیون، بر روی شکمش می‌لغزید و به تمسخر به او نگریست و گفت: “مردم همچنان در سیبری می‌توانند زندگی کنند. زندگی کنند.”
نشانه‌هایی از پیروزی بر چهرۀ کانی به ‌وجود آمد. مثل این‌که چیزی را ثابت کرده‌ باشد خوشحال ‌بود که همۀ چیزهایی را که پیش‌بینی کرده‌ بود اتفاق افتاده. درماندگی غمگینانۀ آن مرد در پالتوی پوست روباه، آشکارا لذت بزرگ او را فراهم کرده ‌بود.
وقتی اسبها را در ساحل دوباره مهارکرد گفت ” فعلاً تو گِل داریم می‌رونیم . واسیلی سرگویچ رفتن رو باس تا دوهفتۀ دیگه از سرت بیرون‌کنی . تا وقتی که خشک بشه یا اینکه راه دیگه‌ای نداری اگر رفتنت چیز خوبی توش باشه. اما همون‌طور که خودت می‌دونی، واقعیتش اینه که مردم سالهای سال می‌دَوَن، روز و شب، و معمولا هیچی یاد نمی‌گیرن.
واسیلی سرگویچ بدون هیچ کلامی دستی تکان‌داد، به درون کالسکه‌اش رفت و دور شد.
سمیون گفت ” جایی که داره می‌ره برای دکتر، سرماش داره کمتر می‌شه، اما دنبال یک دکتر خوب گشتن مثل دویدن دنبال باد توی مزرعه است یا آویزون شدن به دم شیطون، آفت تمام روحت رو می‌گیره، چه پایان غریبی، خدایا منو ببخش! ”
تاتار به سمت کانی رفت. با نفرت و دافعه به او نگاه‌ کرد. کلمات تاتار می‌لرزیدند و با روسی شکسته‌اش مخلوط می‌شدند؛ گفت” او خوب بود. خوب. اما تو بدی. بدی. نجیب‌زاده روح خوبی دارد. عالی، تو یه جونوری، بد! نجیب‌زاده زنده است اما تو یک لاشۀ مرده‌ای. خدا انسان رو برای زندگی‌کردن آفرید و به همراهش شادی و اندوه، اما تو هیچی نمی‌خوای، پس تو زنده نیستی، تو سنگی، خاک! یه سنگ هیچی نمی‌خواد تو هم هیچی نمی‌خوای. تو یه سنگی، خدا هم تو رو دوس نداره ولی نجیب‌زاده رو دوس داره. ”
همه خندیدند. تاتار خندۀ تحقیرآمیزی کرد و با یک حرکت دست، خودش را در بالاپوش ژنده‌اش پوشاند و به سوی آتش رفت. ملوان و سمیون دور کلبه پرسه‌زدند. “سرده” ملوان نیرومند در حالی که خودش را روی کاه می‌کشید که با خاک مرطوب کف پوشیده‌شده‌بود: “بله! گرم نیست. این یه توافقه دیگه. این زندگیه یه سگه… ”
همه آنها خواب‌بودند. باد در را با فشار باز کرد و برف با فشار به درون کلبه پرتاب شد. هیچ‌کس تمایلی نداشت که در را ببندد. همه یخ کرده ‌بودند. و این کار بیش از حد مشکل ‌بود.
سمیون همان‌طور که داشت چرت می‌زد گفت “من درست گفتم”. امیدوارم هیشکی زندگیش از من بهتر نباشه.
“تو یه پوست کلفت هستی، همه می‌دونن. حتا شیاطین با تو نمی‌خوابن.”
صدایی شبیه سگ از بیرون آمد.
“این چیه؟ کی اونجاست؟”
“تاتاره داره گریه می‌کنه.”
“گفتم که… اون عجیب غریبه.”»
سمیون گفت “می‌خواد ازش یاد بگیره” و یکدفعه خوابش برد.
دیگران هم همین‌طور به‌زودی خواب رفتند و در همچنان باز مانده است.

en.pdf24.org    Send article as PDF   
برگردان: پویا عزیزی سمیون پیر، کسی که کانی صدایش می‌کردند، و تاتار جوان، که هیچ‌کس او را به ‌نام نمی‌شناخت، بر ساحل رودخانه کنار آتشدان نشسته ‌بودند. ملوان سوم توی کلبه بود. سمیون، پیرمردی شصت‌ساله، لاغر، بی‌دندان و چهارشانه است که هنوز هم سالم به‌نظر می‌رسد. مست بود. می‌توانست خیلی زود‌تر خوابیده ‌باشد، اما هنوز یک ‌بطری دیگر در جیبش داشت. می‌ترسید که بچه‌های کلبه از او ودکا بخواهند. تاتار بیمار و خسته بود و در لباس ژنده‌ای خودش را پیچیده ‌بود که به‌خوبی نشان‌ می‌داد که قبلاً در ایالت سیمبراک بوده‌ است و زن زیبا و باهوش‌اش چگونه پس…

بررسی کلی

امتیازبندی این برای اولین بار

درباره پویا عزیزی

پویا عزیزی : شاعر، منتقد، روزنامه نگار و فعال سیاسی است . وی در روز سوم اسفند یک هزار و سیصد وشصت و سه خورشیدی در فارسان شهری از توابع چهارمحال و بختیاری، متولد شده و کودکی و نوجوانی را گذرانده است و از دوران دبیرستان به ادبیات و شعر و علاقه مند شده و به سرودن شعر می‌پردازد. پس از مهاجرت به تهران و زندگی نزدیک به یک دهه در پایتخت، آشنایی نزدیک با محیط‌ها و نشریات ادبی وی را مصمم و حرفه ای به کار ادبیات و محافل ادبی می‌کشاند. کتاب‌هایش را منتشر می‌کند، سخنرانی می‌کند. مقاله می‌نویسد و در جمع‌های ادبی شرکت می‌کند.
وی به ناچار شامگاه سوم اسفند یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت کوه‌های مرزی ایران با ترکیه را در نوردیده و تبعیدی خواسته و ناخواسته را آغاز می‌کند.
شهروند افتخاری شهر جنوا در ایتالیا و عضو کانون نویسندگان ایران(در تبعید) و انجمن قلم ایران (در تبعید) است.
کتاب‌های منتشر شده :
۱- علامت بوسه می‌بارد (مجموعه شعر ) نشر آرویج۱۳۸۳
۲- تهی (مجموعه شعر )نشر الکترونیک امضا ۱۳۸۶
3- شعر دوازده اثر الکساندر بلوک (ترجمه پویا عزیزی) 1392 نشر آنتی فا
4-زخمرگ های در تبعید(مجموعه شعر) نشرسیپرس استکهلم 1392
دیگر فعالیت ها:
در مجلاتی مانند کارنامه ، کلک ، بایا ، نافه ، گوهران و… سایت های اینترنتی معتبر فارسی و غیر فارسی آثار بسیاری از وی منتشر شده است.
او
دبیر بخش پنجره سایت ادبیات و فرهنگ
دبیر بخش فارسی سایت ماه مگ
تحریریه سابق دوماه نامه ی دال
سردبیر بخش مقالات ادبی سایت ژرفا
همکار بخش ادبی هفته نامه بین المللی هنرمند
بوده است.

پاسخ دادن

نکات : آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.فیلدهای الزامی علامت گذاری شده اند. *

*

x

این مطالب را نیز ببینید!

کاسترو آلوِز از برزیل/ پابلو نرودا

کاسترو آلوِز از برزیل پابلو نرودا برگردان: پویا عزیزی کاسترو آلوِز از ...