خانه / روزنوشت / مارکسیسم یا تفکر دکارتی

مارکسیسم یا تفکر دکارتی

در پاسخ به بحث های درگرفته با رفیق عابد توانچه در مورد مساله هنر و در نقد آرای رفیق زرافشان

رفیق توانچه در یک پست فیس بوکی1 با اشتراک نهادن شعری از دکتر براهنی در رثای محمد مختاری فقید، نوشته بودند که با شنیدن ان شعر متوجه شدند که باید جهت عذرخواهی از مهناز هدایتی کمپینی تشکیل شود. ادامه بحث ها در آن باره به جایی رسید که رفیق نوشته ای از دکتر زرافشان2 را به عنوان مواضع خود در مورد اثر هنری ارائه داده و از این طریق موضع گیری کرد تا توپ را در زمین ایشان بیاندازد. من نیز به اندازه توانایی خود در این زمینه چیزهایی را نگاشتم که امیدوارم درست از آب در بیایند. اگر در نیامدند هم تنها بحثی بود و ما هم ورقی بردیم و آموختیم. پاسخ من به دلیل طولانی بودن از قرار گرفتن در کامنت ناتوان بود و ناچار به این شکل منتشر شد. پویا عزیزی

5046-descartesرفیق عابد توانچه گرامی

در ادامه بحث های پیشین درباره ادبیات و هنر متنی را از رفیق ناصر زرافشان ارائه دادید و آن را مطابق مواضع خود دانستید. در ابتدا باید بگویم که متن فوق علیرغم تمام ظرفیت هایش دارای دو نوع تناقض است. یکی تناقض درونی با خودش. یعنی در ساختمان استدلالی خودش، گاهی احکام خودش را نقض می کند. دیگری نیز تناقض کلی ان با فکتی است که از کارل مارکس برخود دارد . این فکت که از کتاب مقدمه ای بر اقتصاد سیاسی است . این گونه است: «شیئی که موضوع کار هنری قرار می‌گیرد عامه مخاطبانی را به وجود می آورد که ذوق و فهم هنری دارند و قادرند از زیبائی لذت ببرند»

تا جایی که امکان دارم سعی می کنم که این تناقضات را روشن کنم. در ابتدا تعریف هنر را که اولین جمله رفیق زرافشان است می آورم: “هنر، عرصه‌ی ویژه‌ای از زندگی اجتماعی، یعنی عرصه‌ی جذب، هضم و همگون‌سازی واقعیت به شیوه‌ای زیباشاسانه است”

در ادامه نویسنده مطلب تنها به تعریف مساله زیباشناسی از دید خود پرداخته و به تعریف همگون سازی اگرچه به روشنی نمی پردازد اما آن چه را که مقابل آن قرار می دهد ایدئولوزی است.

درواقع با دسته بندی ای که در ادامه دارد معادل جذب وابسته به واقعیت و عنصر هضم و هم چنین همگون سازی نیز وابسته به عنصر آرمانی یا ایدئولوژیک اند و زیبا شناختی روبنای این دو است. یعنی تفکیک مشخصی در تعریف اثر هنری میان ابژه و سوژه صورت گرفته است که تفکیکی از نوع دکارتی و متعلق به قرون پیشین است. زیربنای اثر هنری در اینجا واقعیت عینی اجتماع و روبنای آن زیبایی شناختی ای حاوی پیام ایدئولوژیک است. این شیوه تولید به شکل فشرده کالایی را تولید می کند که ارزش مصرفی دارد. ارزش مصرفی آن میزانی از توانایی آن برای همگون سازی ایدئولوزیک است. یعنی شیوه تولید سرمایه داری مبنی بر تولید و مصرف بر اساس خواست بازاری که همگون ساز است.

مارکس اما در همان مقدمه ای بر نقد اقتصاد سیاسی و با اشاره به شرایط عام تولید و در مورد “کار عینی” می نویسد: مقولاتی هستند که برای همه مراحل تولید مشترک اند و منطقاً مقولات عام شناخته می شوند اما این به اصطلاح شرایط عام هر نوع تولید، فقط مفاهیمی مجردند که هیچیک از مراحل تاریخی تولید را توضیح نمی دهند.”

با استناد به همین نکته اگر شیوه تولید تعریف شده در پیشنهاد رفیق زرافشان را حکمی عام تلقی کنیم و شرایط تولید اثر ادبی را به عنوان یک کار عینی و نه هنوز ذهنی تلقی کنیم. با مفهوم مجردی از هنر طرف خواهیم شد که هیچ مرحله تاریخی از این تولید را توضیح نمی دهد. در ادامه مارکس با توضیح شرایط تولید و توزیع به نکته ای نهایی اشاره می کند. او درباره مصرف این گونه می گوید: مصرف به عنوان یک عمل پایانی که نه تنها هدف آخر بل که مقصود نهایی است، به کلی بیرون از عرصه اقتصادی قرار می گیرد مگر در جایی که به نوبه خود باعث ایجاد یک عمل متقابل در نقطۀ عزیمت گردد و بدین سان بار دیگر همه روند را از نو اغاز کند.

در شیوه اقتصادی ای که رفیق نویسنده اثر پیشنهاد می کند نیز کل پروسه و شیوه تولید به سوی هدف نهایی مصرف است و آن هدف نهایی نیز همگون سازی است. اثر تولید می شود تا ارزش مصرفی آن بر اساس میزان عملکرد آن در همگون سازی به دست آیدف لاجرم هرچه  بیشتر در خدمت این هدف باشد ارزش آن نیز بیشتر است. اما ایا این کار عینی و این پروسه اقتصادی این ارزش را در پروسه مبادله ارزیابی کرده است؟ یا ارزش آن ارزشی ذهنی یا معنوی است. این ارزش بیشتر را بازار قرار است تعیین کند ؟ یا چه کسی؟

مشخصا در این باره باید گفت که این شیوه بررسی و نگرش به تولید هنری یک روش متکی بر بازار است و قواعد کار عینی درباره کار ذهنی دارند جا زده می شوند. جمله مارکس یک نکته کلیدی و استثنا دارد ” مگر در جایی که به نوبه خود باعث ایجاد یک عمل متقابل در نقطۀ عزیمت گردد و بدین سان بار دیگر همه روند را از نو آغاز کند. “

در نوشته ای که پیش از این برای شما بخش هایی از آن را آوردم به این مورد دقت شده بود. لازم است دوباره آن بخش ها این جا تکرار شوند. ” حوزه ی علم نیز درست مثل حوزه های دیگرگونه در اقتصاد و بازرگانی منوط به عملکرد سیستماتیک و ساختارعرضه-تقاضا عمل خواهد کرد و معادله ی میان این دو صرفاً سویه ی ابتدایی ِ عرضه یعنی تولید و سویه ی نهایی ِ آن یعنی مصرف را به دو سوی مساوی خواهد رساند . تنها با یک تفاوت عمده که در حوزه های دیگر کالا یا خدمت ارائه شده به شکل کلی مصرف شده اما کالای ارایه شده در حوزه ی علم اگر بشود کالایش نامید ضمن توان ِ مصرفی ی خود توان ِ تولید بالقوه را در درون خود پرورانده و ممکن است گاهی خود در نقش ماده ی اولیه ی تولید دیگری ایفای نقش نماید . پس اساساً مساله ی مصرف در تولید علم کاملاً متفاوت است . دیگر این که تولید علمی بر پایه ی محوری ِ زمان تا کنون خطی عمل کرده و همچنان سیر تاریخی ِ خطی ِ خود را حفظ نموده است ، پس نوع مصرف آن درونی بوده و اساساً از این دید مصرف نشده و درون ِ خود قابلیت انباشت ِ مضاعف را دارد . لذا پیرو ِ همین سیستم مذکور تقاضا همیشه موجود بوده و در صورت تولید تازه استفاده از تولیدات تازه نیز به همراه تولیدات پیشین خواهد بود و در غیر این صورت در نقطه ی زمانی استفاده (مصرف) از انباشت پیشین ارتزاق خواهد شد . جالب این که سیستم خود به خود و به طور طبیعی تقاضا را به درون تزریق کرده و موتور تولید را به چرخش در می آورد و در صورت عدم چرخش به ان چه هست بسنده خواهد کرد و به اصطلاح از توبره خواهد خورد . با تعمیم کل به جزء و به کارگیری سیستمی انطباقی در خواهیم یافت که شعر هیچگاه مصرف نشده و همچنان به عنوان تولید گذشته یا جدید در چرخه ی تقاضا و عرضه قرار دارد . همیشه کسانی هشتند که آثار دانته ، فردوسی ، هومر ، ارسطو و دیگان را نخوانده باشند و ایت نخواندگی هم چنان دلیلی جهت عرضه خواهد بود و از سوی ِ دیگر شاید کسی نباشد و امکانی نباشد که مثلاً گندم تولید شده در زمان کوروش کبیر را بخواهد در اکنون زمان به مصرف نان برساند . تقاضای نان روزانه در جهان بسیار بالاست اما نان ِ تهیه شده گندم تولید شده در صد سال قبل نمی تواندباشد . اگر امکانی وجود داشت که هم اکنون بشود گندم هزار سال آینده ی جهان را تولید و انباشت و بدون خلل نگهداری کرد تا هزار سالِ آینده نیاز به کاشت و برداشت ِ گندم نداشتیم اما به همین منوال نمی شود برای هزار سال آینده ی علم یا ادبیات تولید داشت گرچه همچنان تقاضا خواهد بود اما اول این که یک تقاضای عام نبوده و دوم کالای تولیدی در هر برهه از زمان ماهیت متفاوتی منوط به نیاز و شرایط متخصصین و یا در واقع منوط به خلاقیت متخصصین همان برهه دارد . چنان چه در همین برهه ی مذکور تولیدات هزار برابر ادبی داشته باشیم ممکن است نیاز تا هزار سال آینده را برطرف نکند اما همچنان این برداشت تا ابدالآباد ، قابل تقاضا و استفاده خواهد بود و هر متخصصی هم در زمان خود به آن چیزی خواهد افزود .این ساختار را شاید بتوان ساختار انباشت تاریخ نامید همان طور که از هزارها سال قبل تا الان تولیدات ادبی همراه زمان به زمان ما سیر کرده و با ما و قبل تر و بعدتر از مایی ها نیز بوده اند و ما نیز بر ان ها افزوده ایم و مصرف درونی و فرآوری شان کرده ایم .”

پس تنها با تطبیق شرایط تولید عام کار عینی نمی توان حتا شرایط تولید عام کار ذهنی را بازیابی کرد. تمام که بشود همه چیز از نو آغاز می شود. مارکس نیز در جمله ای که از آن به عنوان فکت در نوشته رفیق زرافشان استفاده شده و هم چنان جمله اشاره شده بالا بر این مساله صحه می گذارد. مارکس وقتی می گوید : شیئی که موضوع کار هنری قرار می‌گیرد عامه مخاطبانی را به وجود می آورد که ذوق و فهم هنری دارند و قادرند از زیبائی لذت ببرند. پیشاپیش زیبایی شناسی همگون ساز ایدئولوگ را مدنطر ندارد. یعنی از ابتدا یک چیز مادی موضوع هنر قرار می گیرد و بعد که اثر هنری تولید می شود یک عده مخاطبانی را برای خود به وجود می آورد که این عده مخاطبان قاعدتا فهم و ذوق هنری دارند و ابن توانایی را یا از قبل کسب کرده اند که از این اثر لذت ببرند یا اینکه در طول پروسه برخورد با اثر این توانایی را کسب خواهند کرد. اینجا تولید و هدف تولید عملا با کار عینی متفاوت می شود و دوباره از نو بازافریده می شود. کارگر متخصص تولید کالای ویژه می کند که کاربر خود را تولید کرده یا تولید می کند و مصرف هم نمی شود یعنی ارزش مصرفی آن معادل بازاری ندارد. مارکس از اصطلاحی به عنوان مصرف مولد در این باره استفاده می کند.

نهایتاً این که مارکس مساله را تا جایی بسط می دهد که دیگر هرچیزی که تولید می شود خود به خود مصرف هم می شود و دقیقا از همین جاست که دیگر هنر و ادبیات را اگر در خدمت به همگون سازی ارزش گذاری کنیم تنها به یک دسته بندی ایدئولوژیک تقلیل اش داده و از این بابت تقلیل گرا می شویم. خب تا اینجا این بحث را فعلا کنار می گذارم.

اما درون نوشته مشخص رفیق زرافشان یک پاراگراف سرنوشت ساز وجود دارد. ” اگرچه هنر را نمی‌توان با ایدئولوژی یکی گرفت، جدا از آن هم نمی‌تواند باشد. هنر از دو جهت با ایدئولوژی ارتباط پیدا می‌کند: یکی از این جهت که هنر هم به عنوان عنصر سازنده یک نظام اجتماعی معین، خواه ناخواه و به ناگزیر، حامل ایده‌های سیاسی، حقوقی، اخلاقی، زیبائی شناختی، فلسفی و غیره‌ی این یا آن طبقه اجتماعی معین است؛ و دوم از این جهت که بنا به سرشت و ماهیت خود، پدیده‌ای ایدئولوژیک است؛ زیرا هنر هرگز هنر خود را محدود به این نمی‌کند که فقط و به طور ساده واقعیت را منعکس سازد، بلکه درباره واقعیت قضاوت می‌کند؛ یا یک موضع و نگرش معین نسبت به واقعیت را انتخاب و بیان می‌کند یعنی در آن ارزش داروری، البته با شیوه غیر مستقیم و خاص هنری، وجود دارد و هنرمند به حکم خود منطق تصاویر خیالی که می‌آفریند و مورد استفاده قرار می‌دهد، به حکم همان هنجار و چگونگی آفریدن آن تصاویر همواره جانب‌دار است و برای یک آرمان اجتماعی معین مبارزه می‌کند. اثر او(هنرمند)، خود بخواهد یا نخواهد، خود از آن آگاه باشد یا نباشد، همواره حاوی یک پیام ایدئولوژیک است. به همین دلیل هم نویسندگان و هنرمندانی که لاف می‌زنند «خارج از» ایده‌ها قرار دارند، با خود این ادعا در واقع امر مدافع برخی ایده‌های معین هستند. تاریخ به گونه‌ای رسا و روشن ثابت می‌کند که در شرایط کنونی «خلاء ایدئولوژیک» نیز شکلی از تبلیغ و اشاعه ایده‌های بورژوآیی است.

نویسنده با این پاراگراف به روشنی می گوید که زیباشناختی اثر هنری یا به کلی وابسته به پیام آن اثر است که آن پیام نیز حاوی محتوای ایدئولوژیک است یا اگر خالی از آن باشد تاریخ به گونه‌ای رسا و روشن ثابت می‌کند که در شرایط کنونی  شکلی از تبلیغ و اشاعه ایده های بورژوایی است. نویسنده از اینجا به تاریخ اشاره می کند. اما آیا روشی که با ان می نگرد روشی دیالکتیکی است ؟ من به روشنی می گویم که خیر دیالکتیکی نیست. نویسنده خود نیز بر این موضع واقف است و از این رو از عبارت در شرایط کنونی استفاده می کند. این یعنی شرایط دیگری هم موجود است که خالی بودن اثر از پیام ایدئولوژیک می تواند اشاعه ایده بورژوایی نباشد. کدام مارکسیست است که نداند نویسنده دارد از روزی حرف می زند که طبقات ملغا شده اند و چون بورزواژی دیگر وجود ندارد و همه مناسبات متفاوت شده است اثر می تواند خالی از پیام ایدئولوژیک باشد و اشاعه ایده بورژوایی نباشد دیگر. ما می توانیم در آن زمان اثر هنری خالی از ایدئولوزی را ترویج کنیم.

در پاراگراف های پایین تر دقیقا به این موضوع اشاره می شود. ” این خصلت ایدئولوژیک هنر، آنرا دقیقا به شکل بندی‌های تاریخی عینی و مشخصی، به طبقات معینی مربوط می‌سازد. همین وصف هنر است که به ما امکان می‌دهد تمایز بسیار روشنی میان هنر جامعه برده‌داری و هنر جامعه فئودالی، میان هنر مردم‌گرا و هنر سرمایه‌داری قائل شویم؛ و سرشت طبقاتی هنر و نقش «فایده گرا»ی آنرا تشخصی دهیم و بشناسیم. اگر قرار باشد هنر از همستیزی‌های اجتماعی رهایی یابد و صرفا در خدمت رشد و اعتلای روحی و ذهنی همه اعضای جامعه قرار گیرد باید تضادهای موجود در شالوده‌ی اقتصادی و اجتماعی جامعه از میان برداشته شود.”

خب پس هنر ابزاری است برای برطرف کردن تضادهای موجود در شالوده ی اقتصادی و اجتماعی جامعه. اسم آن هم هنر فایده گراست. پس مسیر دیالکتیکی ان هم نه در زیبایی شناختی درونی خودش بل که در پیام همگون ساز ایدئولوژیک ان است.

این نمونه تقلیل گیرایی در تضاد با ذات زیبایی شناسی در مثال دیگری در همین نوشته مشخص می شود. بگذارید مثال را بیاورم و درباره آن نکاتی را بگویم ” آیا کسی تصویر دختری را که فقط یک چشم داشته باشد و آن تک چشم هم به طور عمودی در وسط پیشانی او قرار گرفته باشد، یک اثر هنری می‌شناسد؟ چنین تصویری با هیچ معیاری یک اثر هنری تلقی نمی‌شود. پس هنر با جهان واقع ارتباط و نسبتی دارد و اصلاً در اساس از جهان واقع و برخورد و درگیری انسان با این جهان واقع مایه می‌گیرد. از این دیدگاه ، یعنی به عنوان بازتاب واقعیت، هنر یکی از شکل‌های شناخت به شمار می‌رود، اما شکل ویژه و مشخصی از شناخت است که با علم تفاوت دارد و از آن متمایز است.

در پارگراف بعدی به سرعت اما همین مساله به طور کاما نقض می شود. ” ویژگی این شکل آگاهی، باز آفرینی و بازتاباندن واقعیت در قالب تصاویر خیالی زیباشناسانه است و واژه واقعیت هم در این تعریف شامل همه‌ی آن چیزهایی می‌شود که در دنیای پیرامون انسان وجود دارد؛ همه‌ی آن چه که به زندگی و فعالیت انسان مربوط می‌شود اعم از طبیعت، جامعه و دنیای ذهنی و عاطفی خود او.”

حالا اگر از همین رفیق پرسیده شود که تصویر خیالی دختری که تنها یک چشم عمودی دارد ایا تصویر خیالی زیباشناسانه ای از واقعیت نیست ؟ اگر واقعیت تنها این باشد که دختر مورد نظر یکسویه نگر و کج بین است یا اساسا مناسبات جامعه او را چنین بار اورده است. چطور می تواند اثر هنری شناخته نشود؟ چون تصویر ایدئولوژیکی ارائه نمی دهد؟ ایا مفهومی واقعی که من از آن صحبت کردم یک مفهوم بورژوایی است؟ ایا اگر این اثر با تولید خود مخاطب خودش را که من باشم برساخته باشد و برداشت من این باشد که زن در جامعه سرمایه داری و مرد سالار به موجودی تغییر شکل می دهد که ان قدر از او سوء استفاده شده است که در جریان تکامل تغییر شکل داده است. آن هنر هنر بورژوایی است یا من مخاطب بورژوا؟ می بینید که مارکس درست می گوید تولید به همراه خود مصرف مولد را افریده است. این ها همه تناقض است و نه تنها نگرش دیالکتیکی نیست بل که یک روش صرفا سیاسی بر اساس منافع فعلی است. شرایط عام تولید ذهنی باید به نفع ما تغییر کند چون ما می خواهیم که مناسبات را عوض کنیم در نتیجه ارزش مصرفی را ما تعیین می کنیم.

باید به روشنی در برابر این موضع گفت چیزی که از پیش وجود دارد نیازی به بازتولید دوباره ندارد. چیز تازه است که باید به وجود آورده شود. اما نویسنده مطلب که رفیقی بسیار دانشمند و با ارزش است برای ساختن یک جهان دیگر برای برداشتن یک گام به پیش دو گام به پس رفته است. او می خواهد اینده را بسازد اما اینده او را به گذشته می راند تا از معاصر بودن خود انتقام سختی بگیرد. به عینیت سازی دکارتی پناه می برد تا از هنر ابزاری در راستای رهایی بسازد. در کنه این نمونه تفکر یک نمونه نگرش مذهب گونه مبنی بر جدایی فاعل اندیشه از جهان موضوع اندیشه نهفته است.

رفیق زرافشان هم چنان ادامه می دهد: قرار گرفتن هنر اصیل و واقعی در دسترس مردم و کمک به شکوفایی یک حس راستین زیبائی شناسی در توده‌های مردم تنها در یک نظام جامعه سالار امکان پذیر است! مارکس نیز در ادامه همان متن مورد نظر چنین می گوید تا تناقض روشن تر شود. ” این درست نیست که جامعه به عنوان یک عامل واحد در نظر گرفته شود، چرا که این یک برخورد ذهنی است.

در پاسخ های پیشین نیز به این مساله اشاره کرده بودم که اساسا چیز واحدی به عنوان مردم در تفکر مارکسیستی وجد ندارد مگر این که جلوه ای از پوپولیسم را در خود برده باشد.

” مردم ، مردم باوری و فرهنگ گرایی تنها و تنها شعاری ست که در یک هدف همپوشان (همگونساز) شکاف عمیق میان ِ فرهنگ ِ عام و خواص را پوشش خواهد داد . ساختاری که در آن اتکا بر کلمه ی مردم ، خواست ِ مردم و توجه به خواست ِ مردم تنها دستمایه ای ست تا خواست و هدف راستین پوپولیست های ادبی یعنی کاربران این ساختار که همان توهم جای گاه است (شاید توهم جایگاه شاملو) یا کمینه شهرت عام را پیش ببرد . مردم ، مخاطب عام ، مخاطب بالقوه در چنین فضای علمی و تخصصی و با وجود مخاطب های متخصص چیزی بجز دستمایه و ابزاری برای آن جایگاه ِدیگر از دست رفته نخواهد بود .

در تمام شکل های پوپولیسم ادبی مخاطب عام ( مردم) – نه قشر تربیت یافته متخصص- و خواست ِ این قشر ، همه چیز را به خود ختم خواهد کرد و از آن جا که مخاطب عام حتماً در زمینه های دیگری از علوم کارشناس و متخصص و فرهیخته است اما در ادبیات و شعر و هنر خواه ناخواه کم توان ، کم سواد ، راحت طلب و تربیت نیافته ی ذهنی ست . به همین دلیل شاعر پوپولیست یا ادیب پوپولیست سطح علمی و مفهومی آثار خود را تا سطح باور عام فروکاسته و از این طریق سعی در رخنه سازی در اذهان عمومی دارد . به باور پوپولیست ها، اراده ی عامه نسبت به خواندن و خرید کتاب ادبی ، در مقابل نخبه گرایی ادبا ترجیحاً تحریم خرید و دوری گزینی و سوق به سوی آثار ساده و آسان فهم است . بنابراین ، چون در ساختار پوپولیسم اراده ی مردمی در هر سویی قرار بگیرد چه نیک یا بد ، سعادت در همان سو یافت خواهد شد . جهت نمودار تولید آثار ادبی از سوی پوپولیست ها تغییر یافته و به سوی ِ آن اراده با شدت و حدت تمام سیر خواهد کرد . پوپولیسم اصولاً تک صدایی و غیر دموکرات است چون در نهایت صدای مردم را صدای ِ واحد دانسته و صدای ِ متفاوت یا صدای ِ نخبه را ، گنده دماغ ، ضد مردمی و ارتجاعی می داند طوری که انگار نخبگان از مردم نبوده اند و طی ِ این سیستم همپوشان میان ِ دره های عمیق تفاوت و فاصله های طبقات و فرهنگ را با پوشال سیمان نمای یکپارچه سازی و یا رمانتیسیسم سرپوش می نهد .

جالب تر قضیه در جایی شکل می گیرد که اینان از برنیامدن خواست مردم نگران شده و در اقدامات اعتراض آمیز ضمن استفاده ی ابزاری از تریبون هایشان اقدام به تاسیس بنگاه های صرفاً اقتصادی ِ نشر کرده و از این طریق نیاز ها م میل شخصی شان را به جای ِ میل ِ عمومی جازده و با دروغگویی ِ کاذبی اقدام به جابجایی و جا به جانمایی ِ حوزه های فرهنگی کرده و در واقع هدف نهایی بالا سری مجموعه (حکومت) پوپولیسم را به شکل پنهان تئوریزه و سازمانی می کنند . در این بنگاه ها تنها آثاری نشر می شوند که مردم می خواهند . “مردم” جابه جا نمایی شده ی اسم مفرد به جای ِ جمع . مردم در نهایت افکار یک پوپولیست به ضمیر تنهای ِ من تبدیل خواهد شد یا به ضمیر ِ جمع ِ گروه ِ ما .

پوپولیست ها معمولاً شخصیت های ِ کاریزماتیک ِ هر نحله ای هستند که طی ِ این نیک نمایی و نمایش آن چه مردم می خواهند یعنی اعمال فروکاست ِ کیفی تا سطح عامه و حاد نمایی این وضعیت مردم یا همان مخاطب عام را نسبت به آن چه پیش از این ادبای نخبه گرا با آن ها کرده بودند(ستمی که فرو داشته اند !) آگاه ساخته و تباهی ایده ی طرف مقابل را در این حاد وضعیت کامجویی می کنند .

مردم ، مخاطب ِ عام ، مخاطب ِ بالقوه: چیزی که در همین حدِ واژه های ِ آمده نمی تواند گنجانده شده باشد . کلیتی ست سرشار از طبفهف قومیت ، زبان ، لهجه ، فرهنگ ، تحصیلات و تخصص ،و شغل و اقلیت های متفاوت ، تکثری که در یکه انگاری ِ پوپولیست ها نادیده انگاشته شده و درواقع در یک نادیده انگاری ِ بزرگ ِ نادیده انگاری ِ اقلیت نخبه به عنوان مخاطب ِ مستقیم را جزء حوزه ی دید خود و درنهایت ذیل ِ هیچ کدام از این واژگان نمی گنجاند و این تناقض بزرگ را در یک خطای ناچار استراتژیک با یکه انگاری سریعاً پوشش داده و دیکتاتوریسم بسیار شدیدی را در مقابل اقلیت ها می نهند

پوپولیست های ادبی از سر ِ اتفاق آدم های فراموشکار یا منکر گذشته ای نیستند بل که چون خواست ِ مردمی را ارج می نهند و میل شخصی شان هم در این میان اصلاً مهم نیست پس اگر شکر شیرین بوده دیروز ممکن است طعم ِ تلخ شکر را همین الان اعلام کنند چون سفسطه و معیار های لازم را برای توجیه ِ این تلخی و این تغییر ذائقه خواهند داشت . مردم ، مخاطب بالقوه ، آلترناتیوی که از قبل ناسازگاری و عدم اعتمادش را ثابت کرده است

 خب حالا با توجه به این حرف ها و مسایل و حتا با توجه به بحث هایی که خود رفیق زرافشان دارد من هنوز متعجبم که رفیق عابد توانچه چرا دکتر براهنی را با مهناز هدایتی مقایسه می کند؟ این برخورد ایا یک برخورد سیاسی خارج از ضوابط علمی و سلیقه ای و از جمله سیاسی است یا چگونه باید این موضع را توجیه کرد؟

1-https://www.facebook.com/abed.tavancheh.1/posts/1397992320467020?comment_id=48200&notif_t=like

2-http://naser-zarafshan.com/2014/03/09/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D9%86%D8%B1/

www.pdf24.org    Send article as PDF   
در پاسخ به بحث های درگرفته با رفیق عابد توانچه در مورد مساله هنر و در نقد آرای رفیق زرافشان رفیق توانچه در یک پست فیس بوکی1 با اشتراک نهادن شعری از دکتر براهنی در رثای محمد مختاری فقید، نوشته بودند که با شنیدن ان شعر متوجه شدند که باید جهت عذرخواهی از مهناز هدایتی کمپینی تشکیل شود. ادامه بحث ها در آن باره به جایی رسید که رفیق نوشته ای از دکتر زرافشان2 را به عنوان مواضع خود در مورد اثر هنری ارائه داده و از این طریق موضع گیری کرد تا توپ را در زمین…

بررسی کلی

خلاصه پس تنها با تطبیق شرایط تولید عام کار عینی نمی توان حتا شرایط تولید عام کار ذهنی را بازیابی کرد. تمام که بشود همه چیز از نو آغاز می شود. مارکس نیز در جمله ای که از آن به عنوان فکت در نوشته رفیق زرافشان استفاده شده و هم چنان جمله اشاره شده بالا بر این مساله صحه می گذارد. مارکس وقتی می گوید : شیئی که موضوع کار هنری قرار می‌گیرد عامه مخاطبانی را به وجود می آورد که ذوق و فهم هنری دارند و قادرند از زیبائی لذت ببرند. پیشاپیش زیبایی شناسی همگون ساز ایدئولوگ را مدنطر ندارد. یعنی از ابتدا یک چیز مادی موضوع هنر قرار می گیرد و بعد که اثر هنری تولید می شود یک عده مخاطبانی را برای خود به وجود می آورد که این عده مخاطبان قاعدتا فهم و ذوق هنری دارند و ابن توانایی را یا از قبل کسب کرده اند که از این اثر لذت ببرند یا اینکه در طول پروسه برخورد با اثر این توانایی را کسب خواهند کرد. اینجا تولید و هدف تولید عملا با کار عینی متفاوت می شود و دوباره از نو بازافریده می شود. کارگر متخصص تولید کالای ویژه می کند که کاربر خود را تولید کرده یا تولید می کند و مصرف هم نمی شود یعنی ارزش مصرفی آن معادل بازاری ندارد. مارکس از اصطلاحی به عنوان مصرف مولد در این باره استفاده می کند.

امتیازبندی این برای اولین بار

درباره پویا عزیزی

پویا عزیزی : شاعر، منتقد، روزنامه نگار و فعال سیاسی است . وی در روز سوم اسفند یک هزار و سیصد وشصت و سه خورشیدی در فارسان شهری از توابع چهارمحال و بختیاری، متولد شده و کودکی و نوجوانی را گذرانده است و از دوران دبیرستان به ادبیات و شعر و علاقه مند شده و به سرودن شعر می‌پردازد. پس از مهاجرت به تهران و زندگی نزدیک به یک دهه در پایتخت، آشنایی نزدیک با محیط‌ها و نشریات ادبی وی را مصمم و حرفه ای به کار ادبیات و محافل ادبی می‌کشاند. کتاب‌هایش را منتشر می‌کند، سخنرانی می‌کند. مقاله می‌نویسد و در جمع‌های ادبی شرکت می‌کند.
وی به ناچار شامگاه سوم اسفند یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت کوه‌های مرزی ایران با ترکیه را در نوردیده و تبعیدی خواسته و ناخواسته را آغاز می‌کند.
شهروند افتخاری شهر جنوا در ایتالیا و عضو کانون نویسندگان ایران(در تبعید) و انجمن قلم ایران (در تبعید) است.
کتاب‌های منتشر شده :
۱- علامت بوسه می‌بارد (مجموعه شعر ) نشر آرویج۱۳۸۳
۲- تهی (مجموعه شعر )نشر الکترونیک امضا ۱۳۸۶
3- شعر دوازده اثر الکساندر بلوک (ترجمه پویا عزیزی) 1392 نشر آنتی فا
4-زخمرگ های در تبعید(مجموعه شعر) نشرسیپرس استکهلم 1392
دیگر فعالیت ها:
در مجلاتی مانند کارنامه ، کلک ، بایا ، نافه ، گوهران و… سایت های اینترنتی معتبر فارسی و غیر فارسی آثار بسیاری از وی منتشر شده است.
او
دبیر بخش پنجره سایت ادبیات و فرهنگ
دبیر بخش فارسی سایت ماه مگ
تحریریه سابق دوماه نامه ی دال
سردبیر بخش مقالات ادبی سایت ژرفا
همکار بخش ادبی هفته نامه بین المللی هنرمند
بوده است.

پاسخ دادن

نکات : آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.فیلدهای الزامی علامت گذاری شده اند. *

*

x

این مطالب را نیز ببینید!

برجام و وعده‌هایی که قورت داده‌شد

پویا عزیزی – دولت معتقد است مسائل و مشکلات کشور در فضای تازه‌ای ...