خانه / ترجمه ها / فلسفۀ عشق

فلسفۀ عشق

عشق چیست و ماهیت آن را چگونه می شود دریافت؟ دربارۀ معنا و ماهیت عشق رویکردهای بسیاری وجوددارد. برخی از متفکران معتقدند که برای این کلمه هیچ معنای به خصوص و واقعی وجودندارد، اما در واقع همه چیز هم هست. برخی دیگر از متفکران بر این باورند که عشق معنای وابسته به وجود ما دارد و تا ما وجود داریم او نیز همراه ما خواهدبود و بالاخره ما یکبار آن را در طول زندگی لمس خواهیم کرد. به هرحال این دو نگاه به عشق که یکی آن را غیرقابل توصیف و دیگری آن را واکاوی می کند؛ همیشه در مقابل یکدیگر و توامان وجودداشته اند.

اما در دایرۀ فلسفه که همیشه کوشیده است چیزهای موجود و پدیده های منتج از آن ها را معنا کرده و برای انسان ها قابلِ فهم کند و یا به معنایِ دیگری، جهان ناشناخته را برای انسان، معنی کرده و انسان را برای غلبه بر آن و یا تغییردادنِ آن آگاه کند؛ عشق از ابتدا موردِ مهم و بحث انگیزی بوده است. فیلسوف های یونانی از ابتدای تاریخِ تفکر، به عشق ماهیتی دوگانه بخشیده اند. عدّه ای آن را در میان امیال غریزی بشر و یک پدیده فیزیکی دانسته اند.(میلی که در نظر آن ها می تواند از زمرۀ غرایز طبیعی انسان و در نتیجه جزو امیال حیوانی باشد) در سوی دیگر عدّه ای عشق را امری در بالاترین سطوح معنوی و راهی برای دسترسی به وجود یگانه (الوهیت و یا خداوند) قلمدادکرده اند.

اما در سنت فلسفۀ غرب، آنچه به عنوان عشق افلاطونی مشهور است و وابسته به نظرات افلاطون فیلسوف یونانی است. ترکیبی از این دو نگرش است. افلاطون برای اولین بار تلاش کرد که پایه های معنوی را به جایِ غرایزِ شهوانی، در معنایِ کلمۀ عشق بگنجاند و از این راه مفهومی روشنفکرانه تر از عشق بیافریند؛ که در آن یک چشم انداز کاملا معنوی و مذهب گونه جای غریزۀ شهوانی را می گیرد. از آن زمان تا اکنون، مخالفان و موافقان عشقِ افلاطونی همواره باهم در تقابلِ نظری قرارداشته اند. بعد از افلاطون می توان به فیلسوف مهمی چون ارسطو اشاره کرد که تلاش کرده است تا تصویری غیردینی از عشق را معنا ببخشد که در اصطلاح به آن “دو روح در یک بدن” می گویند.

بحث فلسفی دربارۀ عشق با مسایلی مربوط به ماهیت آن آغاز می شود. برخی با گزارۀ “عشق یک ماهیّت دارد” از این منظر که عشق مفهومی غیرمنطقی است و آن را در گزاره های منطقی و معنی دار نمی شود توصیف کرد، مخالفت می کنند. برای چنین منتقدانی که یک بحث معرفت شناختی و متافیزیکی ارایه می دهند، عشق تنها یک فوران احساسات است. از سویی برخی زبان ها چنین مفهومی را برنمی تابند. برای مثال در زبان پاپوآن که در میان برخی مردم آفریقا رایج است اساساً چنین کلمه ای وجودندارد و از همین رو معنایی نیز برای آن در میان فرهنگ آن جُسته نمی شود.

“عشق” که به انگلیسی Love و در آلمانی معادل Liebe است و از بُنِ سانسکریت آن (lubh) برگرفته شده؛ به طور گسترده تعریف نشده و از این رو غیردقیق است. اما با اشاره به اصطلاحات یونانی اِروس، فیلیا و آگاپه تا حدودی می توان این دشواری را سهل کرد. عشق متشکل از هر سه است. اروس در اصطلاح معادل میل و کشش جنسی، فیلیا معادل مهربانی و وفاداری دوسویه، و آگاپه معادل عشق متعالی هستند. در فارسی نیز کلمۀ عشق که از بُن پهلوی آن “ایسک” برگرفته شده است ناکافی و نارسا است. با این حال چون در زبان فارسی و بررسی های فلسفی موجود در آن به دلیل غلبۀ نگرش دینی و عرفانی، پرداختن به عشق، جز عشق افلاطونی نبوده است و نمونه های دیگر آن به شدت کمیاب اند یا از نظر نگارنده دور مانده اند. به ناچار باید به بررسی های فلسفۀ غرب نظر کنیم که سنت و موجودیت علمی و مستحکم تری دارند و البته می توان آن را به فارسی نیز تعمیم داد.

افلاطون، یک زیبایی غایی را همواره در نظر می گیرد که مفهومی کلی است و معتقد است که این زیبایی کلی در دلِ تمام چیزهایی که از نظر ما زیبا هستند اعم از افراد و چیزها و یا نظرات و هنر به اشتراک گذاشته شده است. عشق افلاطونی در واقع این گونه معنا می شود که چون ما به منبع زیبایی عشق می ورزیم؛ در نتیجه تمامی چیزهایی زیبایند که نمونه ای از آن زیبایی را برای ما تداعی کنند و از این رو هرکسی که به این نمونه ها عشق می ورزد به ذات اصلی زیبایی عشق ورزیده و عاشق شناخته می شود.

افلاطون در این نظر تلاش کرده است که اِروس را که بیشتر به معنی کشش و میل جنسی است و در زبان مدرن اروتیک نامیده می شود، گسترش داده و تصوری ایده آل گونه از عشق بسازد که در آن، رابطه عاشق با زیبایی به دلیل بازتاب جلوه های ذات زیبایی که احتمالا همان خداوند است، رابطه ای کاملا یکسویه است و ضرورتی برای دوسویه بودن آن وجود ندارد. برای مثال عشق مجنون به لیلی و خسرو به شیرین نمونه ای از عشق افلاطونی است که در آن از اساس، خواست و قبول طرف مقابل معنایی ندارد. برای افلاطون اروس کافی نیست. بر این اساس عشق فیزیکی به یک چیز، یک ایده، یا یک فرد به خودی خود نوع مناسبی از عشق نیست و باید به ذاتی والا فرارود.

فیلیا در زبان یونانی تنها به معنای مهربانی و دوست داشتن انتخاب نشده است بل که به معنای وفاداری به خانواده و شهر و شغل یا یک نظم است. ارسطو فیلیا را انگیزه ای برای رسیدن به هدف می داند. ارسطو پایه ها و اساس یک دوستی مناسب را این گونه تشریح می کند: امیال مشترک ما با طرف مقابل، عدم بی میلی نسبت به یکدیگر، دنبال کردن کارهایی که دوطرف انجام می دهند و تعادل دوطرفه، تحسین و ستایش کردن یکدیگر به اندازه برابر و از این قبیل. او نتیجه می گیرد که فیلیا نمی تواند از ستیزه جویی ها، شایعه پراکنی ها، سلطه جویی ها و قضاوت های ناعادلانه شکل بگیرد.

دوستی ها در کیفیت های پایین تر بر اساس لذت یا سودمندی نیز شکل می گیرند. یک شراکت تجاری بر اساس سودمندی بنا نهاده می-شود. در منافع مشترک و علاقمندی های مشابه، ادامه می یابد. اما پس از این که تجارت تمام می شود، دوستی نیز مضمحل می شود. در روابط صرفاً سکسی نیز چنین است. یعنی در این گونه روابط هرگاه یک سوی رابطه منفعتی حاصل نکند یا لذتی نبرد از دیگری خودبه خود جدا شده است.

اولین شرط عشق والای ارسطویی این است که انسان خود را دوست بدارد، چرا که او بدون اساس خودشیفتگی نمی تواند همدردی یا مهرش را به دیگران گسترش دهد. اما دوست داشتن خود به تنهایی نیز کافی نیست چرا که نه آن قدر لذت بخش است و نه آن قدر قابل ستایش و تحسین. ارسطو به وسیله فیلیا اروس را گسترش می دهد. چنان که دوستی با دیگران ضرورت هایی دارد. هدف آن تامل در اقدامات شایسته، شادکردن زندگی و به اشتراک نهادن نظرات و افکار است به صورتی که درخور یک انسان فاضل و دوست او باشد. نابرابری در تمام روابط دوستانه صادق است و باید به تناسب دیده شود. بهتر آن است که به دوست داشتنی تر، عشق ورزیده شود. رابطۀ متقابلی که لزوماً برابر نباشد شرط عشق ارسطویی است. همان طور که عشق به پدر و مادر می تواند رابطه ای حتا یک سویه باشد.

آگاپه هردو مفهوم اِروس و فیلیا را گسترش می دهد. آگاپه چیزی فراتر از یک شیفتگی یکباره است، فراتر از یک چیز زیبای خاص و فراتر از یک علاقه، بدون نیاز به کنش متقابل. آگاپه اشاره به عشق پدریِ خدا بر انسان و انسان برای خداست که تا عشق برادرانه به همۀ بشریت توسعه می یابد. عشق به خدا در سنت یهودی-مسیحی: باید خدایت را دوست بداری! همان خدای مطلقی که آن زیبایی غایی افلاطونی را یادآوری می کند و عشق به او به سوی از خودگذشتگی از داشته های زمینی می رود. اکویناس نیز در این باره برداشتی از نظریه های ارسطو را ارایه می دهد که در آن، خدا به عنوان عاقل ترین موجود، شایستۀ عشق و احترامی یگانه و ملاحظات آن است.

جهانی شدن آگاپه نیازمند فراخوان اولیه از سوی کسانی است که از وضعیت ارسطویی رو می گردانند: تعهد اخلاقی یک مسیحی این است که عشق به دیگران را ترویج کند. با این حال این فرائض مستلزم یک عشق برابری طلبانه اند و به این خاطر از هرگونه مفهوم کمالگرا و اشرافی مبنی بر دوست داشتنی تر بودن از دیگران فراترند. آگاپه اما در اخلاق کانت و کیرکه گآر اینطور بازتاب می یابد: کسی که ضرورت اخلاقی احترام بی طرفانه داشتن و یا عشق به دیگر انسان ها را ادعا می کند در یک انتزاع باقی می ماند. با این حال عشق بی طرفانه ورزیدن به او که همسایه است، نگرانی های جدی اخلاقی را پیش می کشد، به خصوص اگر همسایه این عشق را پشتیبانی نکند. بنابراین بحث درباره عناصر رفتاری همسایه آغاز می شود، آن عناصری که باید آگاپه را شامل شود و آن هایی که باید کنار گذاشته شوند.

اگر بر اساس این فرضیه که عشق دارای یک ماهیت است پیش برویم باید بگوییم که عشق تنها در حوزۀ زبان قابل شرح است. اما معنایی که این امکان را دارد تا زبان مناسبی برای شرح خود بیابد خدعه آمیز است. با چنین ملاحظاتی باید به فلسفۀ زبان و مناسبات ارتباط معنایی آن استنادکنیم. اما آن ها نیز تجزیه و تحلیلی فارغ از اصولی ابتدایی ارائه نمی کنند. پس آیا در اساس عشق وجود دارد؟ باید بگویم که ممکن است عشق برای دیگران در قالب عباراتی چون ” دوستت دارم” یا “من عاشق هستم” قابل شناخت و درک باشد. اما آنچه که عشق نامیده می شود در این عبارات بیش از این امکان معنایابی ندارد و از این رو عشق، یک مساله تقلیل ناپذیر است که بدیهی فرض می شود. آیا اظهارات ما در مورد دیگران و یا خودمان دارای معنای عاشق بودن است؟ اگر عشق صرفا عاطفی است، این استدلال عاقلانه است که این پدیده خصوصی ناتوان است از اینکه توسط دیگران دیده شود، به جز از طریق بیان زبان، و زبان ممکن است شاخصی ضعیف از یک حالت احساسی باشد هم برای شنونده و هم گوینده. پس احساساتی ها عبارتی مانند “من عاشق هستم” را حفظ خواهندکرد چون غیر قابل تقلیل به عبارات دیگری است، جمله قصار است، از این رو صحت آن فراتر از بررسی است.

این ادعا که “عشق” نمی تواند مورد بررسی قرار گیرد با ادعاهای دیگر متفاوت است که می گویند “عشق” را نباید امتحان کرد و باید آن را فراتر برد و یا از دسترس ذهن دور کرد، به دور از احترام وظیفه شناسانه رمز آلود، عالی و الهی، و یا ماهیت رمانتیک. اما اگر آنها موافق هستند که چنین چیزی به عنوان مفهوم “عشق” سخن می گوید، وقتی که مردم در مورد عشق اظهاراتی می کنند، یا تذکراتی مانند “او باید عشق بیشتری را نشان دهد” وجود دارند، پس این آزمایش فلسفی مناسب به نظر می رسد: انجام اعمال مترادف با الگوهای خاص رفتاری، انعطاف در صدا و یا روش، و یا آشکارا به دنبال به دست آوردن ارزشی خاص بودن.

عشق اگر دارای “ماهیتی” است که قابل شناسایی توسط برخی به معنای یک بیان شخصی، یک الگوی قابل تشخیص از رفتار، و یا فعالیت های دیگر، هنوز هم می توان پرسید که آیا ماهیت آن می تواند به درستی توسط انسان ها قابل درک باشد. بنابراین عشق ممکن است تبدیل به یک موجودیت عارضه ای شود، که ماحصل رفتار انسان در دوست داشتن است، اما هرگز توسط ذهن و زبان درک نشود.
یک نگرش دیگر، مجددا از فلسفه افلاطونی مشتق شده است، که ممکن است اجازه دهد عشق توسط افراد خاص و نه دیگران قابل درک باشد. این نگرش به یک معرفت شناسی سلسله مراتبی استناد می کند. در این نگرش، مفهومی که تنها در ابتدا، تجربه شده، فلسفی و یا شاعرانه یا موسیقایی شود، ممکن است ماهیت خود را به دست دهد. در این سطح، اذعان می شود که تنها تجربه ای می تواند ماهیت داشته باشد، که مفروض از هرگونه تجربه واقعی باشد، اما آن را نیز بخش اجتماعی ممکن است درک نکند،پس تنها سلاطین فیلسوف، عشق واقعی را می شناسند.

برخی اعتقاددارند(رفتارگرایان) که عشق جز یک واکنشی فیزیکی نسبت به دیگری که عامل احساس فیزیکی را به خود جلب میکند نیست. بر این اساس، عمل عشق ورزیدن شامل طیف گسترده ای از رفتار، از جمله مراقبت، گوش سپردن، توجه کردن، ترجیح دادن به دیگران، و غیره است. دیگران(فیزیکالیست، متخصصان ژنتیک) همه تجارب عشق را به انگیزه فیزیکی تقلیل می دهند. عشق حاصل از محرک های جنسی ساده و پیچیده است که در همه موجودات زنده مشترک است و ممکن است در انسان ها، آگاهانه به سوی تصاحب یک همسر و یا با هدف ارضاء جنسی کارگردانی شود.

جبرگرایان فیزیکی، کسانی که بر این باورند که جهان به طور کامل فیزیکی است و هر رویداد دارای یک عامل فیزیکی است.از قبل درنظر می گیرند که عشق حاصل از ترکیبات شیمیایی، بیولوژیکی در وجود انسان و قابل توضیح با این روند است. در این راستا، متخصصان ژنتیک به این تئوری استناد می کنند که ژن ها (DNA فرد) را تشکیل می دهند معیارهای تعیین کننده در هر انتخاب عاشقانه جنسی اند، به ویژه در انتخاب همسر.

در حوزه فلسفه سیاسی، عشق را می توان از چنددیدگاه مورد مطالعه قرارداد.برای مثال، برخی ممکن است عشق را به عنوان یک نمونه از تسلط اجتماعی گروهی (مرد) بر دیگری (زن) ببینند،که در آن ساخت زبان اجتماعی و آداب عشق برای قدرت دادن به مردان و به یوغ کشیدن زنان طراحی شده است. در این نظریه، عشق محصول پدرسالاری است. شبیه به نظر کارل مارکس در مورد دین (افیون توده ها) به این معنا که عشق افیون زنان است. مفهوم این است که آنها مفهوم زبانی “عشق”، “عاشق بودن”، “دوست داشتن کسی،” و غیره، را به صورت ساخت قدرت مردانه می بینند که باید به آن بی اعتنا بود. این نظریه اغلب برای فمینیستها و مارکسیستها جذاب است، که روابط اجتماعی (و تمام زرادخانه فرهنگ، زبان، سیاست، نهادها) را منعکس کننده ساختارهای اجتماعی عمیق تر می بینند و مردم به طبقات، جنس، و نژاد تقسیم می کنند.

چنین پرسش هایی به هرحال موجودند: آیا عشق به خود و دیگری یک وظیفه است؟ هدف فرد اخلاق گرا باید عشق به تمام مردم به یک اندازه باشد؟ آیا عشق نسبی از نظر اخلاقی قابل قبول و مجاز است؟ (درست نیست، اما قابل اغماض است)؟ فقط باید عشق شامل کسانی شود که عاشق می تواند با آنها رابطه داشته باشد؟ هدف عشق باید فراتر از میل جنسی و یا حضور فیزیکی باشد؟ آیا ممکن است مفاهیم رمانتیک عشق جنسی برای زوج های همجنسگرا صدق کند؟

تلخیص و توضیحات: پویا عزیزی
منبع: http://www.iep.utm.edu/love
منتشر شده در مجله تابلو شماره 14

tableou1tableou14-2tableou2

en.pdf24.org    Send article as PDF   
عشق چیست و ماهیت آن را چگونه می شود دریافت؟ دربارۀ معنا و ماهیت عشق رویکردهای بسیاری وجوددارد. برخی از متفکران معتقدند که برای این کلمه هیچ معنای به خصوص و واقعی وجودندارد، اما در واقع همه چیز هم هست. برخی دیگر از متفکران بر این باورند که عشق معنای وابسته به وجود ما دارد و تا ما وجود داریم او نیز همراه ما خواهدبود و بالاخره ما یکبار آن را در طول زندگی لمس خواهیم کرد. به هرحال این دو نگاه به عشق که یکی آن را غیرقابل توصیف و دیگری آن را واکاوی می کند؛ همیشه در مقابل…

بررسی کلی

خلاصه آیا عشق به خود و دیگری یک وظیفه است؟ هدف فرد اخلاق گرا باید عشق به تمام مردم به یک اندازه باشد؟ آیا عشق نسبی از نظر اخلاقی قابل قبول و مجاز است؟ (درست نیست، اما قابل اغماض است)؟ فقط باید عشق شامل کسانی شود که عاشق می تواند با آنها رابطه داشته باشد؟ هدف عشق باید فراتر از میل جنسی و یا حضور فیزیکی باشد؟ آیا ممکن است مفاهیم رمانتیک عشق جنسی برای زوج های همجنسگرا صدق کند؟

امتیازبندی این برای اولین بار

درباره پویا عزیزی

پویا عزیزی : شاعر، منتقد، روزنامه نگار و فعال سیاسی است . وی در روز سوم اسفند یک هزار و سیصد وشصت و سه خورشیدی در فارسان شهری از توابع چهارمحال و بختیاری، متولد شده و کودکی و نوجوانی را گذرانده است و از دوران دبیرستان به ادبیات و شعر و علاقه مند شده و به سرودن شعر می‌پردازد. پس از مهاجرت به تهران و زندگی نزدیک به یک دهه در پایتخت، آشنایی نزدیک با محیط‌ها و نشریات ادبی وی را مصمم و حرفه ای به کار ادبیات و محافل ادبی می‌کشاند. کتاب‌هایش را منتشر می‌کند، سخنرانی می‌کند. مقاله می‌نویسد و در جمع‌های ادبی شرکت می‌کند. وی به ناچار شامگاه سوم اسفند یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت کوه‌های مرزی ایران با ترکیه را در نوردیده و تبعیدی خواسته و ناخواسته را آغاز می‌کند. شهروند افتخاری شهر جنوا در ایتالیا و عضو کانون نویسندگان ایران(در تبعید) و انجمن قلم ایران (در تبعید) است. کتاب‌های منتشر شده : ۱- علامت بوسه می‌بارد (مجموعه شعر ) نشر آرویج۱۳۸۳ ۲- تهی (مجموعه شعر )نشر الکترونیک امضا ۱۳۸۶ 3- شعر دوازده اثر الکساندر بلوک (ترجمه پویا عزیزی) 1392 نشر آنتی فا 4-زخمرگ های در تبعید(مجموعه شعر) نشرسیپرس استکهلم 1392 دیگر فعالیت ها: در مجلاتی مانند کارنامه ، کلک ، بایا ، نافه ، گوهران و… سایت های اینترنتی معتبر فارسی و غیر فارسی آثار بسیاری از وی منتشر شده است. او دبیر بخش پنجره سایت ادبیات و فرهنگ دبیر بخش فارسی سایت ماه مگ تحریریه سابق دوماه نامه ی دال سردبیر بخش مقالات ادبی سایت ژرفا همکار بخش ادبی هفته نامه بین المللی هنرمند بوده است.

پاسخ دادن

نکات : آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.فیلدهای الزامی علامت گذاری شده اند. *

*

x

این مطالب را نیز ببینید!

گریلای پژاک

فرصتِ تاریخی کُردها، بسترها و منازعات

درگیری‌ در ماه‌های اخیر میان نیروهای مسلح احزاب کُرد و نیروهای نظامی ...