خانه / دریچه / به یاد “نازنین نظام شهیدی ” دوستی که در شاعری بسیار بود

به یاد “نازنین نظام شهیدی ” دوستی که در شاعری بسیار بود

nazanin nezamshahidiآزیتا قهرمان:دیروز سالروز رفتن تو بود . 9 سال گذشت . درتمام این سال ها در دفترهای پنهان و ناتمام از گفت و گوها یمان ازسفرها از شب ها و عصرها ؛ خط ها و خاطراتی ؛ شعرهایی به یادگار نوشتم از فصل وشهر و خیایان از شیطنت ها … از کتاب هایی که میخواندی ؛ مدل نیم چکمه ای که دوست داشتی ؛ تکیه کلام هایت ؛ مدل راه رفتن و ایستادنت ؛ شکل انگشت هایت روی جلد یک کتاب قدیمی ؛ از اندوهی که در شوخی هایت موج میزد . هنوز شعرهایت را که میخوانم به یادم هست پشت هرسطر یا جمله چه اندوهی یا چه ماجرایی بود . این را چرا و کجا سرودی . اول بار چه وقت و برای کدام دوست خواندی؟
این اولین شعری است که 22 سال پیش برایت نوشتم و خواندم و بعدها در دومین کتاب “تندیس های پاییزی ” منتشر شد
رفته بودیم خانه مادرت ویسه خانم حبیب اللهی دور و بر را جمع و جور کنیم . سخت بیمار بود و در فکر عزیمت تهران
؛ تا مراقب و ندیم تنهایی اش تو باشی . تخت و لباس و ظرف ها را بستیم .همه اسباب ومبل و میزها را با ملافه های سفید پوشاندیم ؛ در سالن پذیرایی ساعتی غول آسا تیک تاک میکرد . ساکت نسشته بودیم مابین کارتون ها و بسته ها ی مقوایی با سیگار ی میان انگشت هایمان خیره به عصر کمرنگ و دلمرده ی اواخر پاییز . تو رفتی و کلید خانه ماند در دست من . گاهی میرفتم پرده هارا پس میزدم ؛ نور از درز پنجره در اتاق خواب میدوید . از سر ملال میرفتم کشوهای نیمه خالی را تماشا میکردم . شانه . چند تار مو ؛ دفترچه تلفن . رژلب . خانه سفید و صامت و خواب الود . دفترچه های کاهی نازک را ورق میزدم تا شعر های ویسه خانم مادرت را دوباره بخوانم
وقتی کتاب منتشر شد آمدی نشستی کتاب را ورق زدی به ظاهر از حروف ریز کتاب و صفحه بندی ؛ آشفته بودی اما اندوهت چیز دیگری بود . به یاد آوردیم . در فاصله سرودن این شعر و انتشار ان نزدیک سه سال از عمر ما گذشت .مادرتو ؛ همسرمن ؛ غزاله ؛ مهوش ودوستانی دیگر همه رفته بودند این شعر چون دری تاریک ونیمه ابری دراتاق ایستاده بود بی انکه هیچ کداممان جرات کنیم از آن در سیاه ترسناک رد شویم . در سکوت اهسته نگاهش میکردیم
بعدها خانه ازنو باز رونق گرفت. بهار شد. بچه هایمان با هم بزرگ شدند. از ما جلو زدند ؛ ما خواب های عجیبی دیدیم . خط های غریبی روی کاغذ کشیدیم و کتاب های دیگری نوشتیم . دفتر های تازه ای در باد ورق خورد و صفحه برگشت اما جز شعرهایمان هرگز فرصت نشد به هیچ خانه ای دوباره برگردیم

تقدیم به نازنین نظام شهیدی

خداحافظی

پلک خانه را بستیم
و پوشاندیم دست هایش را با ملافه هایی سفید
پیکر های شیشه گون را زدودیم از گوشه و کنار
عطرهای ماندگار و نجوا های مضطرب
گفت گو ها و ترانه هایی سبز
که دمیده بود از شکاف رویا ها
چشمان خانه را پوشاندیم
آفتاب را لوله کردیم و کنجی نهادیم
پرده هارا کشیدیم
و هوای خانه را ورق زدیم
در جستجوی تنهایی ز نی که کتابی قدیمی بر زانوانش داشت
و هلال نازکی از ماه به روی پیشانی
صدای تمام قدم ها را جارو زدیم
تنها مانده بود شیر آبی که باید
چک چک زمان را شماره میکرد
و سوسکی سم خورده روی کاشی های سفید
تا ردّی از زندگی باشد
و سکوت ساقه هایی نازک از مه بود
بالا می امد از گرداگرد حواس مان
درها را بستیم
تمام کلید ها سه بار در قفل چرخیدند
و ما دست تکا ن دادیم
برا ی خانه ای محو در سایه ها و باد
وبا چمدان هایی پر شده از سنگ
در شب زمستانی فرو شدیم

1370

…………………………………..
عکس نازنین و دخترم یاسمن 1371 دهکده وازک در شمال
photo BY Nasrin torani

PDF24    Send article as PDF   
آزیتا قهرمان:دیروز سالروز رفتن تو بود . 9 سال گذشت . درتمام این سال ها در دفترهای پنهان و ناتمام از گفت و گوها یمان ازسفرها از شب ها و عصرها ؛ خط ها و خاطراتی ؛ شعرهایی به یادگار نوشتم از فصل وشهر و خیایان از شیطنت ها ... از کتاب هایی که میخواندی ؛ مدل نیم چکمه ای که دوست داشتی ؛ تکیه کلام هایت ؛ مدل راه رفتن و ایستادنت ؛ شکل انگشت هایت روی جلد یک کتاب قدیمی ؛ از اندوهی که در شوخی هایت موج میزد . هنوز شعرهایت را که میخوانم به یادم هست…

بررسی کلی

خلاصه دیروز سالروز رفتن تو بود . 9 سال گذشت . درتمام این سال ها در دفترهای پنهان و ناتمام از گفت و گوها یمان ازسفرها از شب ها و عصرها ؛ خط ها و خاطراتی ؛ شعرهایی به یادگار نوشتم از فصل وشهر و خیایان از شیطنت ها ... از کتاب هایی که میخواندی ؛ مدل نیم چکمه ای که دوست داشتی ؛ تکیه کلام هایت ؛ مدل راه رفتن و ایستادنت ؛ شکل انگشت هایت روی جلد یک کتاب قدیمی ؛ از اندوهی که در شوخی هایت موج میزد

امتیازبندی 4.81 ( 3 نظرسنجی ها)

پاسخ دادن

نکات : آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.فیلدهای الزامی علامت گذاری شده اند. *

*

x

این مطالب را نیز ببینید!

دو شعر از سعید اسکندری

دل خواهی داد سودای ابریشم و عطر چشمانی بالای نقاب و جذبه ...