خانه / نقد ادبی / سینیور، بازتاب جنیست، اسطوره و خائوس

سینیور، بازتاب جنیست، اسطوره و خائوس

1404564_10200220600596185_1948316780_o بررسی مجموعه شعر سینیور سروده لیلی گله داران[1]
منتشر شده در نشریه باران شماره 36 و 37-بهار و تابستان 1392 

پویا عزیزی[2] – «سینور» پیشوند مذکر خطابی در زبان‌های لاتین است. ضمیر شناختهای که عنوان این مجموعه شعر است و در زبان فارسی «آقا» معنا میدهد. در زبان‌هایی که مسیحیان به آن سخن میگویند به معنای مسیح و گاه خداست. از آنجا که شاعر مجموعه، یک زن است و غالب فضاهای عینی و ذهنی شعرها فضاها و دیالوگ های زنانه را دربردارد؛ متناقض‌نمای مشخص نام مجموعه و پیش‌فرضهای ما راه را در بررسی پدیدههای موجود در اثر، در مصاف جنسیت میگشاید. وقتی جنسیت در مصاف جنسیت، اسطوره و خدا قرار می گیرد و این همانی نرینهگی با همه چیز حتا استحاله مادینهگی به آن صورت می پذیرد.

سیر تاریخی سرایش شعرها در نگرش ساختاری و فرمال در خط زمانی، فرم و نحوه گسسته نویسی و ایضاح که گاه بر اساس موقعیت، منجر به نوآوریهای لحنی و زبانی میشود، نشان از دوران گذاری در سیر تکامل این ژانر دارد. ژانری که با تکیه بر روایت، واگویه و گسستهنویسی، به کارگرفتن ساخت اساطیر و زبان مطنطن، قصد در ایجاد نوعی متفاوت از بیان دارد. بینامتنی، احضار نماد و اسطوره و نشانههایی گاه نامانوس و تازه آفریدهشده از خصوصیات این نوع از متن است.

در واقع این نوع از نوشتار در شعر زنان ایران تاکنون دو نماینده مشخص را به جامعه شاعران معرفی کرده است؛ از آن دو خوشبختانه یکی لیلی‌گله‌داران است که همچنان در حال تجربه و تکمیل سبک خود بوده، دیگری نیز رزا جمالی است که پس از مجموعه “برای ادامه این ماجرای پلیسی قهوهای دم کردهام” از این نوع، آرام کناره گرفت و حتا در آخرین نمونه‌های شعرش، کل تجارب گذشته خویش را به کار نگرفته و شاید نفی کرد.

سینیور در ارائه و ساخت مفهومی شعر، زیرساختهایی دارد که تمامی ساخت و فرم و محتوا بر منطق این زیرساختها استوارند. «بازتاب نمادین»[3] بر اصل شهود که درک متفاوت و دیگری از «اشیا و پدیده ها و اتفاقات»[4] نسبت به امور زمانی- مکانی ایجاد میکند، که میتوان آن را یک نوع درک کانسپچوال دانست و دیگری «بازتاب ایضاحی»[5] که سیستمی تابع بر مولفههای بیانی زبان و مکمل کاستی های زیرساختی کانسپچوال است.

شعرهای سینیور بر اساس فراگرد حاصل از این دو زیرساخت نهایتا به شکل دو محتوای مهم سوبژکتیو و ابژکتیو در زبان متجلی شده و در قالب فرم درونی بر پایه نظام مناسبات شعری ساخت شعر را مییابد. همانجایی که هستی در برابر جنسیت قرار میگیرد و جنسیت، سوژهای است که کارش نمادین سازی تجربههای روزمره و تاریخی از هستی در بازتاب بیانی آن در زبان و نهایتا در ساخت شعر است. ساختی منسجم که تمام و کمال بر دیالکتیک دوگانهها استوار است.گاه بر دیالکتیک تضاد و گاه بر دیالکتیک این همانی.

دوگانه هایی که از ابتدا به این بازی وارد شده اند و میشود دستکاری در اسم مولف بر جلد کتاب را هم کُدی مشخص برای این ساخت دوگانه دانست. «لیلی »که نام واقعی شاعر است به «لیلیث» تغییر مییابد که خود الهه-اهریمنی در فرهنگ اساطیری میانرودان است. متضاد کارنهاده شده در فراگرد این دستکاری، منطق متناقض کلمه در اجرای دوگانه و حتا ضد خود را پیش نهاده و ظرفیت افزایی کلام را از راه کاربست بینامتن معنا در ساخت متضاد پیش رو می نهد.[6]

اما کتاب سینیور خود بر سه بخش پیشدرآمد، بخش اول و بخش آخر دستهبندی شده است. هر یک از این بخشها گشایشهای خاص خود را در راهبرد به جوهر اثر دارند. مصاف هر یک از این بخشها با هستی و مفاهیم ازلی-ابدی‌اش مشخصات و محتویات جداگانه و گاه متضاد یا مشترکی به فراخور دارد.

شاید اگر بخواهیم ساده و سردستی کتاب سینیور را بخوانیم، به جز تصاویری که گاهگاه توجه مخاطب را جلب کرده و میگذرند. یافتن مفهومی یکه و خاص و عمیق، به شدت سخت و دست نایافتنی است. مگر ساخت حاکم بر اثر گشوده شده و رمزگانها معناگشایی شود. از این بابت با مجموعه‌ای که طیف مخاطب حرفه‌ای و الیت را در نظر دارد روبه‌رو هستیم.از منظر دیگری بستر کلی متن بر بستر متنی دیگر و در دل اسطوره و جهان آن شکل میگیرد که از این بابت نیز نمونه سینیور می تواند جزو نمونههای قابل تامل و برجسته بینامتنی، جهت پژوهش پژوهشگران این ژانر در ادبیات فارسی باشد.

کلیت ساختاری متن، داستان آفرینش و اسطورههای درون آن است که در یک بازسازی نمادین و روند اینهمانی قرار میگیرد. این مساله را از این بابت به عنوان کلیت اثر فرض گرفته شده است که همواره حضور آن بر سایر عناصر و پدیدهها مقدم است و از سوی دیگر داستان آفرینش خود پدیدهای ناگهانی و ظهور ناگهانی کل جهان جهان است و از این بابت که خود به شدت ساختارمند و ساختار آفرین است و در این متن اتفاق یا پدیدهای نمی تواند خرج از نظام آن به وقوع پیوسته و در ساختمان ارگانیک متن معنا یابد.

صورتبندی اثر و سازمان دهی اشیا، پدیده ها و اتفاقات در دل این کلیت بر اساس تبدیلها و یکسان پنداریهای استحالهگون در دل یک روند درزمانی-همزمانی برنامهریزی شده است. چنان که اگر داستان آفرینش را مجموعهای فرض کنیم که معنایی مشخص دارد. طبق صورت بندی تازه در سینیور هیچ چیزی نمیتواند خارج از این مجموعه معنا یابد. یعنی a و b در هر عملیاتی نسبت به هم معنی می یابند اگر هر دو عضو R باشند.

“شعری بر شانه” در پیشدرآمد کتاب سینیور، آفرینش و تصویرسازی از خائوس[7] است. امرِ نخستین است که باید بازآفریده شود. خائوسی که چهره ندارد، در زبان چهره می‌یابد. این بازنمایی نمادین یک نظام اساطیری به عنوان امر نخستین و در نهایت امری کلی است.

خائوس در قالب خودش، در قالب شعبده باز، شیطان یا جادوگری جلوه می‌یابد سخت فریبکار که خون‌آشامی بر شانه دارد. به‌وجود می‌آید، چهره می‌گیرد، صفت که می‌گیرد خودش می‌شود، هستی می‌یابد. هستی‌اش کم‌کم در میان هستی ِبزرگ‌تر تعریف می‌یابد و ساختار کلی را به جهان متن بدل می‌کند. خود و هستی‌اش وقتی در برابر آینه قرار می‌گیرد از هم جدا می‌شود. وضعیت خلاء، وضعیت نخستین است که به وضعیت متفاوتی از گوهرها و صفت‌ها استحاله می‌شود که همگی حاصل این آفرینش‌اند. اینجا لیلیث[8] آفریده شده است. لیلیث یک زن- خدا است.

در شعر دوم که نام “من” را بر دوش می کشد. روند استحاله من (ضمیر اول شخص مفرد) تا man در طول شعر نمایاتگر یک آفرینش دیگر است. ویژه این که سطر شروع شعر نیز این بار از زایش پنهانی خبر دارد و دیالوگ زنانه آشکاری نیز در خود دارد. از اینجا ساختار فرعی سازمان داده شده در دل کلیت مرزهایش را آرام آرام از کلیت جدا کرده و پررنگ میکند و همچنان که خود شکل میگیرد از کلیت از پیشموجود جدا میشود.

رو کردم به شکمم

به راه های تاریک و باریکی که دختر می آورد

از آنجا که فرمول تضاد در این شعر عمل میکند. پایان بندی شعر به شکل متضادی از این بازنمایی ایضاحی و به شکل یک بازنمایی نمادین، به جای دختر، پسر از راوی زاییده می شود. نوزادی که بر اساس یک تجاوز در زبان اتفاق می افتد و به خوبی ساحت این استحاله به متضاد در اجرای زبان را به نمایش می گذارد.

 210721_3743596726959_820908036_o

دیدی زبان از من نبود

فاک

و تجاوزی که بر زبانم اتفاق افتاده بود پرده از من برداشته بود

این پرده برداری خود به دو شکل معنایی برداشتن پرده بکارت و در شکل دوم اصطلاح پرده برداشتن به معنای از خفا بیرون آوردن و نمایش جمعی دادن است. اما هیچ مردی هنوز زاییده نشده است که این تجاوز را صورت دهد. پس تجاوز دهنده کیست و مرد آفریده شده در نهایت فرزند چه کسی است؟ اشاره به یکصد و بیست و چهار هزار مرد که نشانه مشخصی از تعداد پیامبران است و کلمه حرام زاده منظور مولف را برای مخاطب روشن تر میکند. علیالخصوص که خائوس نیز که همان خداست حضور پررنگی در سطر دارد. پس میتوان گفت که متجاوز خائوس بوده که از او شهوت نیز آفریده شده است. تجاوز شده لیلیث است و حرام زاده سینیور. در نهایت سینیور زاده شده است. از آمیزش تجاوزگرانه خائوس به لیلیث. و این لیلیث است که میگوید:

حالا که در منی

منم و کائوس

هیچ شبی را به یاد ندارم و آدمی

حرامزاده ای

یکصد و بیست و چهار هزار مرد باکره …

او که حضور می یابد همان سینیور است و ضمیر شناخته سینیور در یک ترجمان لفظی man را می تواند معنی دهد؛ اگر چه معنی واقعی آن Mester است. اما هوشمندی مولف و پیروی وی از ساخت عینی اثر همچنان وی را ملزم میکند که روایت را درساخت بینامتنی خود درست و اصولی به پیش برده و تا مرد را معرفی نکند هم چنان از قیدی ناشناخته استفاده کند. این گونه جنسیت در برابر جنسیت را بازنمایی ایضاحی کرده و در نهایت از آن شکلی نمادین بیرون میکشد. این تلاش در بازآفرینی افسانه آفرینش را جز در درون آن نمی توان رمز گشود و خواند.

شنیدی؟

اما من چیزی نگفته بودم

man

درصدایم

و صدایم گرفته بود.

در کل شعرها در هر سه بخش کتاب همواره میتوان مصاف من راوی را با لیلیث و سینیور با این کلید رمزگشایی کرد. مولف تمام تلاشاش را برای بطلان و بازیابی لوگوس[9] ارائه داده و ذهنیت زبان را به مصاف لوگوس برده است. لوگوس که خود بیانگر ازلیت و پیش‌موجودیت مسیح ( بخوانید همان خدا) است.

برای نمونه می توان در بخش اول و در شعر “کافه مراکشی” مراکشی را معادل سینیور قرار داده که فرزند خدا و در مسیحیت، همان خداست و لیلیث را از آنجایی که در اساطیر میانرودان خدای طوفان است و او را به بادها منسوب میکنند و به روایت اشغیا در انجیل، وی در جزیره ای در دریای مقدس ساکن است و آنجا آرام گرفته است. می توان راوی سطرها را لیلیث دانست که این جا نیز سینیور دوباره به لیلیث تجاوز میکند. در اینجا می توان جنسیت را در مصاف اسطوره پیگرفت.

سینیور و لیلیث در کل متن به عنوان دو موجود کاملا متضاد تعریف شدهاند و این تضاد البته خود حاصل نظاممندی پیشین است. مسیح، خدا یا همان سینیور، همواره در برخورد و تعارض با لیلیث است. اما دقت به اصل موضوع یعنی داستان آفرینش، که پیش از این نقل شد و بازسازی آن در این متن مشخص حکایت از یکهبودگی و وحدت کل این اضداد دارد. هم سینیور و هم لیلیث هر دو از یک منشاء مشخص که همان خائوس یا امر نخستین است زاده شده اند و اصالت هر دو یکی است. مسیح نیز پسر خداست. در واقع اصل وحدت وجودی که همان ندای لوگوس است در این جا نیز باید مورد توجه قرارگیرد. در واقع نظاممندی کلیت بزرگتر و سازمان درونی آن این راه را به پیش میکشد. مصاف اسطوره !

وجود اسطوره، خود بر اساس این باور که بنیاد و محدوده جهان و حیات بشری در قدرتی نهفته است فراتر از همه چیزهایی که ما بتوانیم محاسبه و یا مهار کنیم مبتنی بر لوگوس است. اما اسطوره ها در طول تاریخ یک به یک شکسته شده و عدم حاکمیت تام لوگوس را تاریخ به نمایش گذاشته است. در این مورد خاص به یکی از آیات انجیل که مسیح خطاب به پیروانش دارد اشاره می کنیم. “به راستی به شما می گویم در جمع شمایان کسانی حضور دارند که طعم مرگ را نخواهند چشید، پیش از آنکه به چشم خویش فجرشکوهمند ملکوت خداوند را ببینند” نامیرایی و دیدار فجر شکوهمند ملکوت خداوند خود معادل نامیرایی و ابر انسانیت بخشی از بشر در پرتو لوگوس است. اگر به این موضوع فرزندی خداوند و ابوالبشر بودن مسیح را نیز اضافه کنیم به خودی خود در خواهیم یافت که نگاه مسیح نیز به خود نگاه به اسطورهای است نامیرا که قدرت فرابشری داشته است.از آن انسان هایی که مسیح با آن ها سخن ها گفت هیچ کسی زنده نماند و فجر شکوهمند ملکوت خداوند را دیدار نکرد.

«امید عیسی و اجتماع مسیحیان اولیه به ثمر نرسید، همان جهان هنوز نیز هست و تاریخ ادامه دارد.جریان تاریخ اسطوره را ابطال کرده است.از آنجا که «ملکوت خداوند» مانند مفهوم درام معادشناختی مفهومی اسطوره ای است، پیش فرضهای انتظار برای استقرار ملکوت خداوند نیزبه همین اندازه اسطورهای هستند.بر طبق این پیشفرضها هر چند خالق جهان خداوند است ولی شیطان و ابلیس بر آن حکم میرانند و جنود شیطان علت تمامی شرور و گناهان و بیماریها هستند.کل مفهومی از جهان که در موعظه عیسی و همچنین عهد جدید پایه استدلال قرار گرفته است عموما اسطورهای هستند: مثلا مفهوم جهان به منزله ساختاری سه طبقهای متشکل ازملکوت و زمین و دوزخ، یا مفهوم مداخله قدرتهای فوق طبیعی در جریان وقایع، یا مفهوم معجزهها، خصوصا مفهوم مداخله قدرتهای فوق طبیعی در حیات باطنی روح، و سرانجام مفهوم وسوسه و تباهی آدمیان به دست شیطان و حلول ارواح خبیثه در آنان.چنین مفهومی از جهان را مفهومی اسطورهای مینامیم زیرا که متفاوت است با مفهومی از جهان که علم از آغاز پیدایشاش در یونان باستان به آن شکل و بسط داده است، مفهومی که تمامی انسانهای جدید (modern)آن را پذیرفته اند .در این مفهوم جدید از جهان شبکه علت و معلولی بنیان همه چیزهاست.هر چند نظریههای فیزیکی جدید عامل بخت و تصادف را در زنجیره علت و معلولی فرایندهای ذرات بنیادین مؤثر میدانند ولی زندگی روزمره ما و اهداف و اعمالمان تحت تأثیر این عامل قرارنگرفته اند. »[10]

هراکلیتوس نیز در پاره 53 از نوشته هایش می نویسد: «چالش و جنگ پدر و پادشاه همه چیزهاست. آن است که بعضی را چون خدایان آشکار می نماید و پاره ای را هم چون انسان، بعضی را بنده می سازد و برخی را آزاد. هراکلیتوس با طرح این نکته که جنگ و ستیزه امری همگانی و عمومی است، آن را با لوگوس مرتبط می سازد …در واقع هراکلیتوس نظم و عدل عالم را در همین عامل ستیز می جوید. به نظر او جنگ اضداد والاترین عدالت است…او صریحاً یادآوری می کند که نظم عالم مستلزم روند نفی است. اگر تضاد نبود نظم جهان نیز از میان می رفت و آشفتگی حاکم می گشت… اضداد ابتدا بر یکدیگر تعرض می کنند و سپس تاوان این بیدادگری را می پردازند.»[11]

بخش دوم کتاب سینیور تمام و کمال مصاف هماوردی این تضادها در روایت و زبان است که بعدتر به آن خواهیم پرداخت. تاوان این بیدادگری به قول هراکلیتوس اما در بخش آخر به نفی کلی لوگوس و پیروزی تاریخ میانجامد و هماوردی با اسطوره خدا به ارزش زدایی از ضرورت وجودی آن.

تر و خشکش به کنار هرشب باید مواظب لحافش باشم پس نرود

کلافه ام از بهانه های بنی اسراییلی اش

و شاهکارهای عهد عتیق و جدیدش که هیچکدام نوبل نگرفتند

خط به خط

کنار تخت استیلش بخوانم

سرم غر که می زند چشم سفید به قولش کفر می گوید با

جهانی که شش روزه بنا شود بهتر از این نمی شود

به هر سه خواهرم گفتم

پدر دیوانه شده و اصرار که سینیور صدایش بزنیم

آلزایمرش!

سینیور منقلش را، شراب سرخ یا سفیدش را

لگن و تسبیح و شامش را

یکجا از من که دو دست بیشتر

بالا می برم و مثل اسب هایی که از نفس افتادند …

ببین با من که دختر آخرت بودم چه کردی !

ته تغاری سوخته را

انگشت های سه خواهر و شبح زنی یا خود زنی که انگار هیچ وقت نداشته باشد

می سابند

سیاهی تکان نمی خورد

و پدر

از این پهلو به آن پهلو

گوشه پتویش تف می کند

و هنوز زنده است.[12]

سه خواهر اما خواهران تقدیرند. بنات النعش[13]، سه خواهری که تابوتی را سالهاست در آسمان حمل میکنند و خواهر چهارم اما در متن همان لیل یا شب فرض شده که پادشاه و الهه آن لیلیث است. پس خواهر چهارم لیلیث است که اداره امور سینیور را به عهده دارد. اعتراض لیلیث به بی توجهی سینیور در جمله زنی که انگار هیچ وقت نداشته باشد نمود داده شده و نهایتا در شعر لیلیث به متارکه لیلیث از سینیور می انجامد و این شورش زنانه در بر ابر خدای مردانه است.

ناشزه ام

به حکم عدم تمکین جدا می شویم

مایملکت را قسمت کن پیرمرد

آن هفت طبقه ی خوشنشین مرکز و فرشته های شیربرنجی برای تو

حومه و چاه و چاله های سیاه برای من

روز روزی تو

که من به تمام شب راضی ترم

حضانت پسرت، مرگ و زندگی اش دست تو

من

این سه دختر را از ریسندگی به همه جا می رسانم

حالا دیگر اسطوره مرده است و می توان تاوان این بیدادگری را در شعر «پسر» در یافت. شورش وعصیان زنی دیگر، مریمی که به تنگ آمده است از همه چیز. مسیحی که به صلیب کشیده شده باشد و قدرت اعجازش نتواند آن را از آن وضعیت خلاص کند و مرگ آن، مرگ هر دو پایه اسطوره ساز یعنی قدرت فرابشری و نامیرایی است. مسیح مرده است و مسیحیان مجسمه او را چون مترسکی که بر شالیزار کوبیده شده باشد بر همه جا آویخته و کوبیدهاند. از این جا تاریخ زنانه است و لوگوس نیز با شکست اسطوره مرده است. پس نتیجه اینکه نطام ساختاری متن از قید حکمت رها شده و دست تقدیر سپرده میشود.

تا از تو مترسکی نسازند

در جا

سر راه ات می گذارم

میان خری و گاوی[14]

نهایت این که خدا ناتوان و بی رمق و پسرش نیز چنین است و این اسطوره چنان شکسته شده که دیگر یارای بازسازی اش در متنی تازه نیست. اینها مادیات مردانه کتاب مقدساند اما تاریخی که علیه تمام این موضوع برخاسته است پتکی محکم و سنگین بر گرده این ماده است. بر گرده این پدرسالاری، این پادشاهی پدر تا پسر و این همانیشان .تنها میتوان شورشی زنانه را سازمان داده و با مرگ اسطوره، با آن یکی شد. سینیور لیلیث. یا سینیور لیلیث گله داران.

بیشک موارد مشخص دیگری در فرم و بیان و کارکردهای زبانی در مجموعه وجود داشتهاند که از دید نویسنده این سطرها دور نمانده است اما اتخاذ نگرش ساختاری به متن مانع از بررسی آن ها در این چنین متنی شده است. لزوم چنین نگرشی از این بابت احساس شد که چنین ظرفیتی تاکنون در شعر جوانسال ایران پرورده نشده بود و مجال ارائه نداشت یا اگر گاهی تلاشی برای ارائه آن شد تلاشی شاکلهمند، علمی و چنان مستحکم نبوده است که در این مورد رخ داده است. کتاب سینیور از این بابت اتفاق قابل توجهی در شعر نوین ایران است.

 

[1] – مجموعه شعر سینیور توسط نشر باران در سوئد و در سال 2012 منتشر شده است. شابک: 978-91-85463-45-9

لیلی گله داران از شاعران شاخص دهه هفتاد و دارای دکترای تئاتر از دانشگاه لاساپینتزا ایتالیا است. از او دو مجموعه شعر در سالهای 1379 و 1381 به نامهای «زن/مخروط سیاه» و «یوسفی که لب نزدم» منتشر شده است. مجموعه شعر دوم او برگزیده سومین دوره جایزه شعر معاصرایران«کارنامه» است. مجموعه شعر سینیور سال ها با مشکل چاپ در ایران مواجه بود.

[2]-پویا عزیزی شاعر،منتقد، روزنامه نگار است. از وی تاکنون سه مجموعه شعر و مقالات بسیاری در زمینه نقد ادبی منتشر شده است. وی عضو کانون نویسندگان ایران در تبعید، انجمن قلم ایران در تبعید و شهروند افتخاری شهر جنوا در ایتالیاست.

[3]- Symbolic Representation

[4]- Things, Phenomena, Happenings

[5]- Functional Representation

[6]- در کتاب آفرینش و در آیه‌ای خلقت حوا از یکی از دنده‌های ادم تشریح شده‌است. با این حال در آیاتی پیش از آن بیان می‌شود که یک زن نیز آفریده شده‌است.«بنابراین خداوند انسان را بر صورت خود آفرید؛ او وی را به صورت تصویری از خود آفرید؛ خداوند آن‌ها را زن و مرد آفرید» در این متن آفرینش لیلیث پس از گفتار خداوند در خصوص اینکه «انسان نباید تنها باشد» آورده شده‌است. بنابراین خداوند لیلیث را از همان خاکی که آدم را آفریده‌است می‌آفریند، ولی آن دو با هم نزاع می‌کنند. لیلیث مدعی است که چون هر دو آن‌ها از منشا یکسانی خلق شده‌اند، بنابراین برابرند و به همین خاطر حاضر نمی‌شود که نسبت به آدم تواضع کند. وقتی که لیلیث این وضع را می‌بیند نام ناگفتنی را بر زبان آورده و در هوا پرواز کنان دور می‌شود.آدم با دیدن این وضع به درگاه خداند دعا کرده و می‌گوید، زنی که به من دادی از من گریخت. خداوند سه فرشته (Senoy, Sansenoy, and Semangelof) را به دنبال لیلیث می‌فرستد و می‌گوید که اگر وی بازگردد، مشکلی نخواهد بود، ولی چنانچه تمرد کند روزی صد عدد از فرزندانش خواهند مرد. فرشتگان لیلیث را در میانه دریای مقدسی یافتند که مصریان در آن هلاک شدند. آنان سخنان خداوند را به وی گفتند، اما وی از بازگشت امتناع کرد. فرشتگان نیز گفتند پس ما تو را در دریا غرق می‌کنیم. ولی لیلیث از آن‌ها خواست که وی را رها کنند و به آن‌ها گفت: «من برای این آفریده شده‌ام که به کودکان نوزاد لطمه بزنم. اگر نوزاد پسر باشد هشت روز و اگر دختر باشد تا بیست روز در حیطه قدرت من است.»فرشتگان با شنیدن سخنان لیلیث بازهم به وی اصرار کردند تا بازگردد. ولی وی برای آنان به نام خداوند حی قیوم قسم یاد کرد که «هرگاه نام یا تمثال شما را بر طلسمی ببینم قدرتی بر آن کودک نخواهم داشت». وی همچنین پذیرفت که روزی صد فرزندش بمیرند و به همین دلیل روزانه صد اهریمن از میان می روند.

[7]- در افسانه‌های یونان در ابتدای آفرینش خلاء یا خائوس به وجود آمد؛ یا در واقع به‌وجود نیامد چون خائوس چیزی نیست که وجود داشته باشد یا نداشته باشد. البته در آن دسته از داستان‌هایی که خائوس دارای شخصیت است، احتمالا این برداشت می‌شود که وجود خائوس چیزی نزدیک به وجود خدا بوده باشد (یعنی وجود دارد ولی جسم ندارد) از خائوس زمین یا گایا بوجود آمد بعد به ترتیب تارتاروس که دنیای زیرین است و اروس یا شهوت از خلاء به وجود آمدند.دیگر خدایان به وجود آمده از خائوس عبارتند از تاریکی یا اربوس و الهه شب یا نوکس و اما از ازدواج آن‌ها هامرا یا روز و روشنایی یا آتیر متولد شدند. از ازدواج زمین یا همان گایا و اورانوس یا همان آسمان‌ها تایتان‌ها پدید آمدند .(تاریخ تمدن ویل دورانت چاپ هفتم، ۱۳۸۰، جلد دوم)

[8]- برای درک واژۀ “لوگوس” باید پیش‌زمینه‌های یونانی و یهودی آن را بررسی کرد. در ادبیات یونان لوگوس حاوی تنوع قابل ملاحضه‌ای از معانی است. هرالکیتویس، لوگوس را قدرت الهی برای بخشیدن انسجام، معنا و یکپارچگی به کائنات تعریف می‌کند. برای او لوگوس محور نظم کائنات است. فیلسوفان رواقی، لوگوس را “عقل کل” می‌دانستند که به‌واسطۀ آن کائنات خلق و اداره می‌شدند. برای رواقیون، لوگوس، علت‌العلل نظام آفرینش تلقی می‌شد. فیلون فیلسوف یهودی نیز لوگوس را نقشۀ خدا و قدرت او برای خلق و تداوم خلقت تعریف می‌کند. شایان ذکرست که واژۀ لوگوس در ترجمۀ یونانی عهدعتیق موسوم به ترجمۀ هفتاد Dabar است. Dabar علت بنیادی همه چیز است که با “پیام و عمل” تجلی پیدا می‌کند (مزمور ۱۰۷:‏۲۰ و تثنیه ۳۲:‏۴۶-۴۷). برای درک بهتر این واژه ضروری است که به پیش‌زمینه‌های اعتقادی یهودیان پیرامون مفهوم حکمت اشاره کرد زیرا که یکی از مفاهیم بنیادی لوگوس حکمت می‌باشد.بنابر اعتقاد یهودیان خدا از طریق حکمت خود جهان را خلق کرد، از این‌رو حکمت، ریشه در ذات خدا دارد. این حکمت در تورات به عالی‌ترین شکل ممکن جلوه‌گر می‌شد. در واقع کتب حکمتی عهدعتیق الهیات خلقت را ترسیم می‌کنند. اما در عهدجدید حکمت الهی در مسیح تجلی می‌یافت و عهدجدید فراتر از آن خود مسیح را به‌عنوان حکمت خدا معرفی می‌کند (لوقا ۲:‏۴ و مرقس ۶:‏۲ و اول قرنتیان ۱:‏۳۰). بدین‌سان آنچه در عهدعتیق ریشه در ذات خدا داشت حال در مسیح تجسم پیدا می‌کند. مسیح همچون حکمت، عامل خلقت است (یوحنا ۱:‏۳ و۱۰). مسیح پیام و کلام خدا (لوگوس) به بشرست (یوحنا ۱:‏۱). در او نقشه و هدف الهی برای بشر نمایان می‌شود. در مسیح تفکر خدا پدیدار می‌گردد. سؤالی که با آن روبروییم آن است که چرا یوحنا به‌جای واژۀ حکمت از لوگوس استفاده کرد؟ به این سؤال می‌توان از چند بُعد پاسخ داد.اولاً، لوگوس مفهوم حکمت را نیز در خود داشت و به‌علت حیطۀ معانی وسیع‌تر انتخاب بهتری بود. ثانیاً، یهودیان تورات را سمبل حکمت می‌دانستند، حال آنکه تجلی غایی این حکمت در مسیح می‌بود، از این‌رو واژۀ لوگوس گزیدۀ بهتری به لحاظ بشارت برای مسیحیان تلقی می‌شد. از سوی دیگر، اطلاق ضمیر مؤنث به حکمت در عهدعتیق به‌خوبی نمی‌توانست تجلی لوگوس در مسیح را نمایان سازد. لوگوس بیانگر ازلیت و پیش‌موجودیت مسیح است. لوگوس نمایانگر یگانگی ذات مسیح با خداست. لوگوس مکاشفۀ تفکر و شخصیت خداست.(مجله کلمه شماره 37)

[9]- لوگوس معادل حکمت و علم الهی و در واقع صدای خداوند است و نیرویی است که به جهان سامان می دهد و انسان باید در مسیر آن قرار گیرد. هراکلیتوس در میان نوشته هایش اشاراتی به مبحث لوگوس دارد. در پاره 1 می گوید: لوگوس هستنده ای جاودان است که ادمیان همواره از درک ان عاجزند، چه آن هنگام که هنوز آن را نشنیده اند، چه آن هنگام که برای نخستین بار می شنوند.

[10]- عیسی مسیح و اسطوره شناسی / بولتمان ، رودولف/ مجله ارغنون شماره 5 و 6/ ترجمه هاله لاجوردی

[11]- گذر از جهان اسطوره به فلسفه – محمد ضیمران- صفحه های 104 و 105

[12]- شعر «پدر یا والعادیات» مجموعه سینیور

[13]- در دب اکبر چهار ستاره‌ای که تشکیل یک مستطیل می‌دهند را نَعش، جنازه غریبان، چهارمادر(چارمادر)، چهارجوهر(چارجوهر) و چارآخُر نامیده‌اند؛ و سه ستاره دیگر را بنات، سه خواهران، سه خواهر، سه دختر و هرسه دختر نام داده‌اند. لغت‌نامه دهخدا، ذیل مدخل‌های «سریر فلک» و «فیروزه طشت»

[14]- شعر «پسر» / همان

en.pdf24.org    Send article as PDF   

درباره پویا عزیزی

پویا عزیزی : شاعر، منتقد، روزنامه نگار و فعال سیاسی است . وی در روز سوم اسفند یک هزار و سیصد وشصت و سه خورشیدی در فارسان شهری از توابع چهارمحال و بختیاری، متولد شده و کودکی و نوجوانی را گذرانده است و از دوران دبیرستان به ادبیات و شعر و علاقه مند شده و به سرودن شعر می‌پردازد. پس از مهاجرت به تهران و زندگی نزدیک به یک دهه در پایتخت، آشنایی نزدیک با محیط‌ها و نشریات ادبی وی را مصمم و حرفه ای به کار ادبیات و محافل ادبی می‌کشاند. کتاب‌هایش را منتشر می‌کند، سخنرانی می‌کند. مقاله می‌نویسد و در جمع‌های ادبی شرکت می‌کند. وی به ناچار شامگاه سوم اسفند یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت کوه‌های مرزی ایران با ترکیه را در نوردیده و تبعیدی خواسته و ناخواسته را آغاز می‌کند. شهروند افتخاری شهر جنوا در ایتالیا و عضو کانون نویسندگان ایران(در تبعید) و انجمن قلم ایران (در تبعید) است. کتاب‌های منتشر شده : ۱- علامت بوسه می‌بارد (مجموعه شعر ) نشر آرویج۱۳۸۳ ۲- تهی (مجموعه شعر )نشر الکترونیک امضا ۱۳۸۶ 3- شعر دوازده اثر الکساندر بلوک (ترجمه پویا عزیزی) 1392 نشر آنتی فا 4-زخمرگ های در تبعید(مجموعه شعر) نشرسیپرس استکهلم 1392 دیگر فعالیت ها: در مجلاتی مانند کارنامه ، کلک ، بایا ، نافه ، گوهران و… سایت های اینترنتی معتبر فارسی و غیر فارسی آثار بسیاری از وی منتشر شده است. او دبیر بخش پنجره سایت ادبیات و فرهنگ دبیر بخش فارسی سایت ماه مگ تحریریه سابق دوماه نامه ی دال سردبیر بخش مقالات ادبی سایت ژرفا همکار بخش ادبی هفته نامه بین المللی هنرمند بوده است.

پاسخ دادن

نکات : آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.فیلدهای الزامی علامت گذاری شده اند. *

*

x

این مطالب را نیز ببینید!

“در ستایشِ بصیرتِ خیانت”

نگاهی به “در من فیلی خفته است” یک داستان بلند از ثنا ...