خانه / مقاله ها / زنان،پنجاه سال شکنجه، تجاوز و مرگ

زنان،پنجاه سال شکنجه، تجاوز و مرگ

8marchپویا عزیزی – آن چه در گزارش زیر می‌آید تنها نمونه‌هایی قابل دسترس از جنایاتی بود که طی پنجاه سال اخیر بر زنان ایران رفته است و مسلما تمامی آن ها را در بر نمی‌گیرد. هم‌چنین این گزارش قصد ندارد جنایت‌های بی شماری را که بر مردان این مرز و بوم رفته است، نادیده گرفته و بر نشمارد و گزارش در مورد زنان را صرفا جهت تمرکز موضوع و جلوگیری از پراکندگی‌های بیش از حد و از دست نرفتن خط روایی آن برگزیده است.

زنان ایران از اوایل دههٔ چهل با آغاز نوعی از رشد و بلوغ در جامعهٔ ایرانی به شکل گسترده‌تری از قبل پا به عرصه‌های اجتماعی نهادند و اگر پیش از این تنها در عرصه‌های آموزگاری و پرستاری و شغل‌هایی از این دست،کم و بیش فعال بودند اکنون با تاسیس کارخانه‌ها و بزرگ‌تر شدن شهرها دیگر مستقیماً وارد عرصه‌های تولید و روابط اقتصادی و اجتماعی می‌شدند.
شواهد تاریخی حاکی از آن است که زنان به شکل ویژه، در کارخانه‌های داروسازی و بخش‌های تولیدی و آزمایشگاهی و به شکل ویژه‌تری در بخش‌های بسته‌بندی کارخانجات و همین‌طور در بخش‌های تولیدی نساجی و ماشین‌سازی و پتروشیمی و در بخش‌های اداری و خدماتی مستقیما وارد فضای کار شده و از این طریق در میان مناسبات اجتماعی تاثیر‌گذار شدند.
IMAGE634955134240156250مشارکت زنان در فعالیت‌های اجتماعی و روند رشد آن‌ها از طریق تحصیلات و کم‌تر شدن بی‌سوادی در میان‌شان،‌راه را برای حضور پررنگ و تاثیر‌گذار آن‌ها در قیام مردمی ۵۷ باز می‌کند.‌از سوی دیگر قید‌و‌بندهای جامعهٔ مردسالار و سنت‌های دست و پاگیر و گاه غیر‌انسانی دینی، بعداً بخشی از این زنان را در مبارزه‌های برابری‌خواهانه سازمان داد. هرچند آن برههٔ زمانی به دلیل نفوذ سازمان‌های سیاسی و مبارز و دامنهٔٔ گسترده فعالیت شان به ناچار هر مبارزی را در صفی قرار می‌داد.

زمان شاه ،‌مبارزه و ایستادگی
از همان سال‌ها زنان در کنار مردان وارد حوزه‌های سیاسی و مبارزاتی شده و گاه نقش‌های مهمی بازی کردند.‌حضور برخی از این زنان در رده‌های بالای سازمان‌هایشان،گویای این واقعیت تاریخی است.
همین‌طور حضور برخی زنان دیگر در عرصه‌های اجتماعی و فرهنگی و هنری نیز بر این تغییر فرهنگی تاثیرگذار بود.‌زنانی همچون فروغ فرخزاد در تاثیر‌پذیری فرهنگی بخشی از زنان نقش بسزایی داشتند.
این حضور گسترده،‌برای دیکتاتوری شاه راهی جز ایجاد و شکل‌دهی مکان‌ها و نهادهایی برای سرکوب، مقابله و محاکمهٔ این مبارزان نمی‌گذاشت. برخوردهای بی رحمانه و سبعانه ساواک در زندان‌ها با زنان مبارز وقیحانه و درد‌آور است.‌به هر حال سامان‌یافتن زندان‌های زنان و شکنجهٔ زنان در نظام دیکتاتوری شاه امری مسلم است و برای شاهد این قضیه می‌توان مرگ شیرین فضیلت کلام (از چریک‌های‌فدایی‌خلق) و فاطمه امینی (از مجاهدین خلق) را زیر شکنجه عنوان کرد.
ویدا حاجبی‌تبریزی در کتاب یادها که تازه منتشرکرده است و جلد یک آن در بازار قابل دسترس است می‌نویسد :
“زمانی که من به زندان قصر منتقل شدم، در زندان جنحه و جنایی اتاق کوچکی به بند سیاسی زنان اختصاص داشت . ….. و در اواخر ۵۲ ساختمان جداگانه ای شامل چهار اتاق و یک هال برای بند سیاسی زنان ساختند…. از اواسط ۵۵،بار دیگر بنای جدیدی با ۵ اتاق و یک انباری به بند زندان زنان اختصاص داده شد و در اواخر ۵۶ و عید ۵۷، طبقه دومی هم به آن بنا افزودند.”
زنان بسیاری در دوران مبارزه بر علیه شاه و امپریالیسم در ایران به زندان افتاده و مورد شکنجه‌های بسیاری قرارگرفته‌اند. از معروف‌ترین این زنان می‌توان به اشرف دهقانی، ویدا حاجبی‌تبریزی،مهرنوش ابراهیمی و مرضیه احمدی اسکویی اشاره کرد.

گذر از قیام ۵۷ پیروزی ارتجاع
با گذر از قیام ۵۷ و بازگشت دوبارهٔ دیکتاتوری این بار به شکل اسلامی و واپس گرایانه‌ی آن و عقب‌نشینی فرهنگی بر اثر فشار و خفقان و پس از سرکوب اعتراض زنان بر علیه حجاب اجباری موازنه به شکل دیگری رقم می‌خورد. اولین جرقه‌های برخورد خشونت‌آمیز با زنان از زندان‌ها به خیابان‌ها می‌آید و عملا حزب‌الله چماقدار به تجمع زنان حمله می‌کند. حمله به تجمع زنان توسط افرادی که یکی از دلایل مخالفت‌های سردمدارش با شاه، دادن حق رای به زنان بود، دور از ذهن نبود.
از روزهای ابتدایی قیام و استقرار حکومت‌اسلامی، زنان و مبارزات‌شان خطری جدی برای حکومت تلقی شدند و ایدئولوژی و باورهای عقب مانده دینی نیز که فرهنگ جامعه را در وحدت‌کلمه سامان می‌داد، جامعه را گام‌های متمادی به واپس می‌برد و از سوی دیگر بافت‌های فرسوده و عقب مانده فرهنگی را به عنوان هم الغالبون بر بافت‌های متکثر و پیشرو و توانمند جامعه مستقر می‌گردانید.

جنگ با کشور خارجی از سوی دیگر دامنهٔ قساوت قلبی شکنجه‌گران،بازجویان و عمال رژیم را بیش از پیش گسترده کرد و در سرگرمی جامعه ایرانی و جهانی به مسالهٔ جنگ جنایات بی‌شماری در زندان‌های ایران شکل گرفت۰ تنی چند از زنان آزادهٔ این سرزمین نیز بر اساس مقاومت‌شان زیر شکنجه جان سپردند. دامنهٔ این وحشی‌گری به کشتار سراسری سال ۶۷ انجامید که نزدیک به ۵۰۰۰ نفر از زنان و مردان مبارز را به جوخه‌های مرگ سپرد.

اگرچه خشونت‌های اعمال شده، مرگ‌ها و کشتارها در آن دوره هیچ‌گاه سند یا مدرکی نیافت و به جز زندانیان آزاد شده و شاهدان و خانواده‌ها کسی راجع به آن‌ها سخن نگفت اما در خاطرات مبارزین نگاشته شد و هنوز شاهدان عینی این جنایات زنده و حاضرند و بارها بر جنایات رفته بر زندان سیاسی در مقالات و کتاب‌های خاطرات شان گواهی داده اند.
منصوره بهکیش که بیش از ۵ تن از اعضای‌خانواده‌اش را در راه مبارزه از دست داده است راجع به کشته‌شدن خواهرش “زهرا بهکیش” در گفت‌و‌گو با روز و شب می گوید :
“زهرای نازنین جزو سازمان چریکهای فدایی خلق ایران بود و روز قبل از دستگیری و یا کشته شدنش که روز سوم شهریور سال 62 برای دیدار مادر و پدرم به منزل مادری ام در کرج می رود و صبح به خانه خود در تهران باز می‌گردد،‌ولی گویا خانه او که یک خانه تیمی بوده لو رفته و تحت محاصره نیروهای امنیتی بود. او به محض دیدن آنها سیانورش را می‌خورد. چون طبق قراری که داشته اند برای اینکه اطلاعات سازمانشان لو نرود می بایستی سیانور بخورند که بقیه همرزمان خود را به خطر نیاندازند، ولی بر اساس شواهدی که قریب به یقین است،سیانور زهرا را خنثی می‌کنند و او را به زندان اوین می‌برند. آنجا برای گرفتن اطلاعات او را تحت شدیدترین شکنجه‌های وحشیانه‌ قرار می‌دهند که او مقاومت کرده و زیر شکنجه کشته می‌شود. البته ما به هیچ وجه اطلاعات دقیقی از وضعیت زهرا نداریم و این اطلاعات را بر اساس شواهدی که خبر آورده‌اند که زهرا را در زندان دیده‌اند و صدای فریادهای او را زیر شکنجه شینده‌اند داریم. مادر و پدرم هر چه برای گرفتن اطلاعات از وضعیت زهرا به اوین رفتند جوابی نشنیدند و محل دفن زهرا را در خاوران از طریق دوستان دیگری که فرزندشان از همرزمان او بوده است و با او کشته شده است به دست آوردیم.”
ویدا حاجبی تبریزی در همان کتاب یادها می نویسد:
“در سال ۵۳ همهٔ آن مجاهدینی که در فرار اشرف (اشرف دهقانی) و مخفی نگه داشتن او به نوعی نقش داشتند دستگیر شدند.همگی شکنجه‌های سختی را از سر گذراندند و به زندان‌های طولانی مدت محکوم شدند. مقاومت های معصومه شادمانی زیر شکنجه‌های شدید، بیش از همه زبانزد زندانیان سیاسی بود…او نیز در سال ۱۳۶۰ و در زندان‌های جمهوری‌اسلامی در پی شکنجه‌های بی‌سابقه به طرز مشکوکی کشته شد.”
در وب‌سایت امید یادبودی در دفاع از حقوق‌بشر (بنیاد برومند) مطالبی راجع به خانم شیدا بهزادی‌تهرانی و شیوهٔ مرگ ایشان آمده است که احتمال مرگ زیر شکنجه را تا حدودی حتمی نشان می‌دهد.
“خانم شیدا بهزادی‌تهرانی در دوران بازجویی در کمیتهٔ‌مشترک در سال ١٣٦٥ جان باخت. علت مرگ وی بر گزارش دهنده پوشیده مانده است. مقامات به خانوادهٔ شیدا اطلاع دادند که او روز ١۹ شهریور در زندان خودکشی کرده است. عکسی را به خانواده نشان داده بودند که دور گردنش روسری بسته شده‌بود؛ به این معنی که وی با روسریش خود را خفه کرده است. یک شماره نظام پزشکی هم به گردنش بود.
خواهر شیدا، که پزشک است، از مامورین پرسیده بود که چرا قبل از فرستادن به بیمارستان از او عکس نگرفته‌اند. به نظر خواهر شیدا شماره نظام پزشکی قلابی بوده و چنان نمره‌هایی اصلاً وجود خارجی نداشته است. او معتقد بود که خواهرش، شیدا، خودکشی نکرده است.
در لیست جان‌باختگان سازمان فدائيان خلق ايران(اکثريت) آمده است که خانم بهزادی‌تهرانی زیر شکنجه درگذشت. اما همسر وی، که از زمان بازداشت همراه وی تا هنگام اعدام در زندان بود، در نامه‌ای که به طور مخفیانه از زندان بیرون داده، نوشته بود که همسرش شیدا خودکشی کرده است. بر اساس اطلاعات موجود، صحت محتویات این نامه تصدیق نشده است.
خانم صابری در این باره نوشته است: “سعید طباطبایى شوهر شیدا که خود در زندان بود از طریق نامه بارها و بارها به کشتن همسرش اعتراض کرده بود ولى در نهایت شنید که فکر مى‌کنى براى ما اهمیتى دارد یکى از شماها کم بشود؟”
خانم بهزادی‌تهرانی سابقهٔ هیچ گونه بیماری نداشته است. جسد شیدا را به خانواده تحویل ندادند. مکان به خاک سپردن او دانسته نیست (بانو صابری).”
از تعداد زنانی که در زندان های حکومت اسلامی و زیر شکنجه کشته شدند به دلیل نبودن مدارک مستند آمار دقیقی در دست نیست . اما آنچه مسلم است تعداد زنان کشته شده بر اثر شکنجه‌ها محدود به موارد ذکر شده نیست و امید به این است که روزی پرده از این جنایات برداشته شود.
پس از قتل‌عام سیاسی دههٔ شصت و به خصوص کشتار ۶۷ و با پایان یافتن جنگ پس از هشت‌سال،اوضاع سیاسی ایران وارد مرحلهٔ دیگری شد. در این زمان حکومت اسلامی که پس از حذف مخالفین خود با بالاترین درجه خشونت و ادامه دادن جنگ مراحل تثبیت خود را گذرانده بود، با اعمال خفقان عملی و یکسان سازی های اجباری جامعه ایران را به سوی یک دیکتاتوری مرگ‌بار پیش می‌برد .

اگر چه خشونت‌های اعمال شده و کشتارهای بسیار توسط قاضیان شرع و پاسداران و بازجوها و تندروهای مذهبی انجام گرفت اما حکم های حکومتی مانند احکام کشتار توسط خمینی در پس آن بسیاری از آن ها را دارای توجیه قانونی و شرعی کرد. همین طور هیچ‌وقت هیچ دادگاه صالح یا غیر صالحی برای آن جنایات نه حکمی صادر کرد و نه اصلاً شکل گرفت. گویی کشتار و شکنجه انسان‌ها به عنوان کنشی طبیعی قلمداد شد و از آن‌گذشتند. گذشتن از کشتار زندانیانی که بدون داشتن حق وکیل در دادگاه‌هایی متشکل از قاضی شرع و دادستان به مرگ محکوم شدند. زندانیانی که حتا حق دفاع از خود از آن‌ها سلب شده بود.
در نتیجه آن خشونت‌ها و در ادامهٔ آن کشتارها با تغییر شرایط سیاسی ایران و بخشی از سردمداران حکومت اسلامی به سوی رفرم حرکت کرده و قدرت‌گیری آنها به خصوص در دوران خاتمی که به یکباره از دل وحشی‌گری‌های قرون وسطایی به در‌آمده بود و ندای گفت‌وگوی تمدن‌ها را سر می‌دادو همین طور پس از سرکوب قیام دانشجویی ۱۸ تیرماه بسیاری از این محفل‌ها خود به خود افشا شد. اما زاییدهٔ آن شرایط قاضی مرتضوی‌ها و سعید امامی‌ها و تیم هایشان بودند و هیچ‌گاه هیچ نهادی نتوانست و نخواست با آن‌ها برخورد کند و بعداً قتل‌های زنجیره‌ای و کشتار و تجاوز در کهریزک از آستین‌شان بیرون زد.

مرگ زهرا بنی‌یعقوب
وبلاگ یک پزشک دیگر دربارهٔ زهرا بنی‌یعقوب می‌نویسد:
” دكتر زهرا بني‌يعقوب . پزشك‌عمومي . متولد بيست‌و پنج مهر پنجاه و نه . ورودي مهر ماه 77 دانشگاه تهران . مجرد . ساكن تهران . فرزند پدري كه از زندانيان سياسي در رژيم سابق بوده است . دكتر زهرا بني يعقوب بنا به قانوني كه سال‌هاي زندان پدر را معادل امتياز ” آزادگي ” به حساب آورده است از قانون خدمت اجباري پزشكان در مناطق محروم معاف بوده است اما پس از مدتي كه از فارغ‌التحصيلي‌اش مي‌گذرد با توجه به اين‌كه عملاً امكان اشتغال پزشكان جوان در تهران و شهرهاي بزرگ وجود ندارد همراه دوست دوران تحصيل خود هانيه عازم رزن در استان همدان می‌شود و مدت سه‌ماه در روستایي از توابع رزن مشغول به كار مي‌شود . پس از مدتي محل خدمت خود را به روستاي ” سيس” از توابع قروه سنندج تغيير مي‌دهد. روز پنج‌شنبه يك روز پيش از عيد فطر در پارك مردم روبروي دانشگاه بوعلي سيناي همدان به جرم همراهي با پسر جواني به اسم حميد بازداشت مي‌شود. به بازداشت‌گاه منتقل مي‌شود به مدت بيش از 48 ساعت در بازداشت مي‌ماند و دو روز بعد جسد حلق‌آويز شدهٔ وي در بازداشت‌گاه پيدا مي‌شود كه مسئولان ادعا دارند خانم دكتر با استفاده از يك پرچم تبليغاتي اقدام به خودكشي كرده است. “
اگر چه مسئولان ستاد امربه‌معروف‌و‌نهی‌از‌منکر همدان ساعت خودکشی زهرا بنی یعقوب را ۸ و سی‌دقیقه شب اعلام می‌کنند اما برادر وی ساعت ۸ و ۴۵ دقیقه با وی تماس تلفنی داشته و مسئولان پزشکی قانونی تهران ساعت مرگ را ۹ شب اعلام کردند و در قبال این تناقض گویی‌ها به گفتهٔ عبدالفتاح سلطانی وکیل مقتول، برخی از مهم‌ترین مدارک و اسناد پرونده را از بین بردند که احتمالاً آثار جرم بر آن‌ها مشخص بوده است. از این مدارک می‌توان به لباس مقتول در هنگام مرگ و پارچه‌ای که با آن خود را حلق‌آویز کرده است نام برد. وی همچنین در مصاحبه با خبرنگار سایت کانون زنان ایرانی از نشکافتن جمجمه مقتول در پزشکی قانونی تهران به عنوان خطایی مهم نام برده است.
با این همه دولت رسما به رسانه‌ها دستور داد که از انتشار خبرهایی در این مورد خودداری نمایند و پس از آن متهمان این پرونده در دو‌مرحله در دادگاه از اتهاماتشان تبرئه شدند.
گمانه‌زنی ها و ضد و نقیض گویی‌های نهاد‌های متفاوت دولتی در این پرونده احتمال کشته شدن زهرا بنی‌یعقوب زیر شکنجه و ضرب و شتم را به حتم بدل می‌کند. از سوی دیگر احتمال تجاوز به این زندانی و سپس کشتن آن از طریق رسانه‌های متفاوتی مطرح شده است که احتمالاً می‌تواند یکی از دلایل کشته شدن وی باشد.
کشته شدن زندانی زیر شکنجه‌های شدید و ضرب و شتم و اعلام خودکشی وی از مواردی معمول است. همان طور که مشاهده کردید در مورد مرگ شیدا بهزادی‌تهرانی نیز از همین تکنیک فرسوده و لو رفته استفاده شده است.
آنچه به شکل خلاصه از روند مرگ زهرا بنی‌یعقوب خواندید کاملاً با آنچه در بخش‌های قبل خواندیم متفاوت است. زهرا بنی‌یعقوب فعال سیاسی و مبارز نبوده و از این لحاظ قربانی خشونت سیاسی نیست. اما خشونت برعلیه زنان زندانی در جمهوری‌اسلامی از طریق تجاوز و شکنجه و … نه تنها طیف مبارزان سیاسی را در بر می‌گیرد بل ممکن است دامن متهمان ساده‌تری مانند زهرا بنی‌یعقوب را بگیرد و بر زندگی وی نقطه پایان بگذارد بدون این‌که هیچ کسی توضیحی داشته باشد و یا هیچ کسی در این رابطه محاکمه شود .

مرگ زهرا کاظمی
کشته‌شدن زهرا(زیبا) کاظمی در بازداشت‌گاه وزارت اطلاعات، اما بازتاب‌های بسیار و دیگرگونه‌ای داشت.
زهرا کاظمی در ۲ تیرماه سال ۱۳۸۲ به دلیل عکسبرداری از مناطق ممنوعه در برابر زندان اوین بازداشت شده و ۱۹ تیرماه همان سال در بیمارستان بقیه الله به دلیل برخورد جسم سخت با سر و یا سر با جسم سخت و شکاف خطی جمجمه (طبق گزارش پزشکی قانونی) می‌میرد.
خبرگزاری بی‌بی‌سی به نقل دکتر شهرام اعظم که ادعا دارد اولین پزشکی بوده که زهرا کاظمی را معاینه کرده است می نویسد:
“دکتر اعظم ادامه می‌دهد که استخوان بينی خانم کاظمی کاملاً شکسته و از هم بازشده بود، روی سر و گردن، اطراف بينی و در قسمت جلو و سمت راست پيشانی‌اش که به سمت گيج‌گاه منتهی می‌گرديد،کبودي‌های موضعی ديده می‌شد، پشت سرش تورم نرمی لمس می‌شد و در معاينه چشمانش علائمی حاکی از صدمات داخل جمجمه ای مشاهده می‌گرديد.
وی می افزايد که پردهٔ گوش چپ زهرا کاظمی در قسمت فوقانی کاملاً متلاشی شده بود و اين صدمه کاملاً تازه به نظر می‌رسيد.
او در ادامه توضيح خود از معاينه بدن زهرا کاظمی می گويد که پشت گردن او سه خراشيدگی موازی ديده که به نظر می‌رسيد جای چنگ‌گرفتگی باشد و علاوه بر صدماتی در ريه و دنده‌های او مشاهده کرده متوجه زخم‌ها و کبودي‌هايی پشت سينه او شده که می توانسته است ناشی از شلاق باشد.
دکتر اعظم کبودي‌های ديگری از روی بازوی سمت راست تا شانه راست و از ساعد دست چپ تا نزديک مچ او را توصيف می‌کند و می افزايد که انگشت‌های ميانی و کوچک دست راست و انگشت ميانی دست چپ او شکسته شده بوده و انگشت‌های شصت و اشاره دست چپش ناخن نداشته است.
وی ادامه می‌دهد که مفصل زانوی راست زهرا کاظمی متورم بوده و پشت آن کبودی وجود داشته که اين موضوع حاکی از آسيب ديدگی داخلی زانو بوده، انگشت شصت پای راستش کاملاً له شده بوده و انگشتهای سوم و چهارم پای چپ او ناخن نداشته و کف پای او کاملاً متورم بوده و کبود شده که از ضربات شلاق حکايت می‌کرده است.
دکتر اعظم در ادامه از زخم‌های نواری شکلی با طول هفت تا نه سانتيمتر و عرض حدود يک سانتيمتر در پشت هر دو ساق پای خانم کاظمی صحبت می‌کند و می‌گويد در نشيمن‌گاه او کبودی گردی به قطر بيش از هفت سانتيمتر و در بخش تحتانی شکم وی کبودی ديگری وجود داشته که به‌سوی اندام تناسلی وی امتداد می‌يافته و پرستار زنی که به معاينه اين اندام پرداخته از آسيب ديدگی شديد آن به وی گزارش داده است.
وی می‌گويد تشخيص داده است که ضرباتی که به بدن زهرا کاظمی وارد آمده در زمان‌های مختلف رخ داده و نتيجه گرفته که وی طی دوره ای چند روزه مورد ضرب و شتم و شکنجه قرار داشته است”
با این حال محافل رسمی و غیر رسمی از انجام مراحل بازجویی و ضرب و شتم نام‌برده زیر نطر قاضی مرتضوی خبر می‌دهند. اخیرا یکی از شاهدان عینی مرگ زهرا کاظمی (بهنام وفاسرشت) در این باره گفته است:
“در تاریخ سوم تیر 82 هنگامی که در سلول خود در 209 بودم، صدای خانمی را شنیدم که داد و فریاد می‌کرد:«مرا هول ندهید، مگر من چه جرمی مرتکب شده‌ام» و مامورین به او ناسزا می‌گفتند. به نظرم او را به بند 1 به نام بند نسوان که مخصوص زندانیان زن در 209 است، می‌بردند. شب هنگام چندین بار صدای همان خانم را شنیدم که از وی بازجویی می‌کردند. شب بعد همان صدا را شنیدم که با فریاد التماس می‌کرد: «حاج آقا من این کار رو نکردم.» پنجم تیر به علت اعتصاب غذا در بهداری 209 بستری بودم و دکتر کشیک « دکتر اکبری » که از پرسنل وزارت اطلاعات بود، به من گفت چشم‌بندم را بالا بزنم و مرا به اتاق دوم بهداری 209 که اتاقی مخصوص دندانپزشکی بود برد و سعی می‌کرد مرا به شکستن اعتصاب غذا و دریافت سرم راضی کند. او مشغول گرفتن فشار خون‌ام بود که در همین لحظه چهار نفر وارد اتاق اول بهداری شدند. در دست دو نفر باتوم بود و فردی را که در پتو پیچیده شده‌بود و موهای آشفته‌اش بیرون بود کشان کشان وارد اتاق کردند و دکتر را صدا کردند. دکتر حدود یک ربع مرا رها کرد و مشغول معاینهٔ آن خانم شد. من سه نفر از آن چهار نفر را شناختم که عبارت بودند از قاضی مرتضوی، مظفر تهرانی از پرسنل وزارت اطلاعات و فردی به نام ستوده که از بازجویان وزارت اطلاعات بود. به نظر می‌رسید که در بین خودشان درگیری دارند و دائم به هم می‌گفتند تو چرا این کار را کردی و آن یکی می‌گفت من کاری نکردم و محکم نزدم و مرتب از دکتر سوال می‌کردند آیا زنده هست یا نه؟ در این لحظه مرتضوی متوجه حضور من در این محل شد و به همراه مظفر تهرانی با مشت و لگد به جان من افتاد و دستور داد مرا به سلول ببرند. از زیر چشم بند پرونده‌ای بر روی میز ورودی بهداری دیدم که با ماژیک روی آن نوشته شده بود «زهرا (زیبا) کاظمی». صورت آن خانم کاملاً خونی بود و در مسیری که مرا به سلول می‌بردند کف زمین خون آلود بود. پس از نیم ساعت، صدای رفت و آمد و همهمه و سپس صدای آژیر آمبولانس شنیده شد که از محل دور می‌شد، ظاهراً زهرا کاظمی را به بیمارستان منتقل کرده بودند”
رییس جمهور وقت محمد خاتمی هیئتی را متشکل از چهار وزیر فرهنگ و ارشاد،دادگستری،اطلاعات و وزیر کشور متشکل و ملزم به ارائهٔ گزارش از این موضوع می‌کند.هیئت مورد نظر مرگ زهرا کاظمی را براساس ضربه وارده به سر تایید می‌کند و محمد خاتمی نتیجه را به ضمیمه این متن راهی قوه قضاییه می کند و خطاب به شاهرودی می نویسد:
” انتظار دارم دستور سريع براي بازپرسي کامل جهت کشف واقعيت و تعيين مقصر يا قاصر در اين پيش آمد ناگوار را صادر فرماييد تا با برخورد قضايي مناسب با آن، زمينهٔ جريان يافتن عدل و قانون و اطمينان يافتن جامعه براي دفاع از حقوق افراد بيش از پيش فراهم آيد”
قوه قضاییه اما یک سال بعد انتظار رییس جمهور را با متهم کردن یک کارمند ساده وزارت اطلاعات به قتل زهرا کاظمی پاسخ گفت و سپس به دلیل فقدان مدارک، وی را تبرئه نمود و بازهم قصد پنهان کردن بازی گردانان و آمران و عاملان این جنایات را در بازی های تبلیغاتی خود نشان داد و پرونده را مختومه کرد.
بر خلاف تلاش دولت کانادا برای بازگرداندن پیکر خبرنگار ایرانی-کانادایی، زهرا کاظمی به کشور کانادا حکومت اسلامی و در راس آن رهبری رژیم که تصمیم‌گیری به عهدهٔ وی گذاشته شده بود از این انتقال جلوگیری کرده و برای روشن نشدن گوشه های پنهان ماجرا توافق مادر مقتول را به دریافت جسد و موافقت او را در به خاک سپاری در ایران جلب نمودند و از این طریق آخرین روزنه های امید برای روشن شدن سویه های پنهان ماجرا به ناامیدی بدل شد.
قاضی مرتضوی یک بار دیگر هم به دلیل محرز بودن شرکت و نقش فرماندهی‌اش در حادثهٔ کهریزک در اذهان عمومی و رسانه‌ها متهم گردید اما باز هم بازی به شکل دیگری چیده شد و متهمان دیگری در دادگاه به عنوان متهم پرونده کهریزک معرفی و حتا به اعدام محکوم شدند.

مرگ ترانه موسوی
مسئولان دولتی و رسانه‌های حکومتی تلاش بسیاری کردند تا آن‌چه داستان مرگ ترانه موسوی بود را وارونه جلوه داده و سعی در نفی آن کنند. اقداماتی از این قبیل در برابر مرگ ندا آقا سلطان نیز انجام گرفت و تا همین امروز ادامه دارد.
داستان از دستگیری دختری سبزپوش به نام ترانه موسوی توسط لباس شخصی‌ها در اعتراضات ۷ تیر ۱۳۸۸ به همراه قریب به ۳۰ نفر دیگر می‌گوید که همگی پس از آزار و اذیت توسط لباس شخصی‌ها در مکانی نامعلوم ، همان شب آزاد می‌شوند ولی ترانه موسوی را آزاد نمی‌کنند و او قربانی یک وحشی‌گری بزرگ می‌شود.
خبرگزاری پیک ایران در رابطه با ترانه موسوی و جریان کشته شدن وی می نویسد:
“ دوستان ترانه موسوی، از بازداشت‌شدگان هفتم تیر در درگیری‌های مسجد قبا، گفته اند که خانواده‌ی وی از یافتن جنازه‌ی سوخته‌ی ترانه در حومه‌ی قزوین خبرداده‌اند.یکی از دوستان ترانه موسوی دیروز برای پیگیری وضع ترانه با منزل پدری او تماس گرفت و با خبر مرگ ترانه و یافتن جنازه سوخته‌اش ـ بین کرج و قزوین ـ مواجه شد.
خانواده ترانه از بازگویی مکان و زمان تشییع جنازهٔ وی خودداری کردند و گفتند نمی توانند توضیحات بیشتری دهند. پس از پیگیری‌ها و تماس های مکرر دوستان ترانه با منزل وی، خانواده موسوی از آنان خواستند که دیگر تماس نگیرند و در برابر سخن یکی از دوستان ترانه که گفته بود خانواده او باید نوع مرگش را به جامعه اطلاع دهند و به رسانه ها بگویند که ترانه دستگیر شده و پس از دستگیری به این سرنوشت دچار شده است شنیده بودند که ما صلاح کار خود را بهتر از شما می‌دانیم و نمی‌خواهیم در تشییع جنازه‌اش کسی حضور داشته باشد.

ترانه موسوی به گفته یکی از دوستانش – که نمی خواهد نامش فاش شود – روز هفتم تیر در حوالی تقاطع میرداماد و خیابان شریعتی کلاس آرایشگری داشته است. او اتومبیل خود را در یکی از خیابان‌های فرعی بین حسینه ارشاد و میرداماد، پارک می‌کند و پس از دیدن تجمع مردم در خیابان قبا و اطراف حسینه ارشاد با یکی از دوستان خود تماس می‌گیرد و به او می‌گوید که پیش از رفتن به آرایشگاه بهتر است سری به مسجد قبا بزنند و با دوست خود در نزدیکی مسجد قبا قرار می‌گذارد. وی که به گفته دوستش مانتوی سبز به تن و شالی سبز به سر داشته است درحالی‌که در خیابان شریعتی منتظر یکی از دوستان خود بوده است از سوی مأموران حکومتی دستگیر می‌شود و در هنگام دستگیری، دوست وی که به محل قرار نزدیک می‌شده از دور وی را می بیند. ترانه را سوار به ونی می‌برند. شواهد دستگیری ترانه همین جا ختم نمی‌شود و چند نفر از دستگیرشدگان واقعه مسجد قبا در تماس‌هایی با خانواده‌ی وی، خبر دستگیری اش را به آنان اطلاع می‌دهند. ترانه موسوی در زمان دستگیری شماره منزل و یکی از دوستانش را به چند نفر از دستگیرشدگان می‌دهد و از آنان می‌خواهد در صورت آزادی با خانواده‌اش تماس گرفته و خبر دستگیری اش را به آنان اطلاع دهند. کسانی که در آن روز همراه با ترانه به ساختمانی در حوالی پاسداران منتقل می‌شوند گفته‌اند که او مدام گریه می‌کرده و می‌گفته است نه برای تجمع که برای شرکت در کلاس آرایشگری در آن محل حضور داشته است. اما برخی از دوستانش خبر داده‌اند که ترانه در راهپیمایی‌های مسالمت‌آمیز روزهای ۲۵، ۲۶ و ۲۷ خرداد شرکت داشته است و حتا پیش از انتخابات نیز با حضور در زنجیره سبز، حمایت خود را از اصلاحات و آزادی در ایران ابراز می کرده است.
به گفته یکی از دوستان ترانه، پس از دو هفته از دستگیری او، فردی ناشناس با منزلش تماس گرفته و به مادر ترانه خبر بستری بودن وی را در بیمارستان امام خمینی کرج می‌دهد. این ناشناس به مادر ترانه می‌گوید که مردم دخترش را پس از تصادف، به آن بیمارستان رسانده‌اند. مادر ترانه به ناشناس می گوید برخی تماس گرفته‌اند و ترانه را در درگیری‌های مسجد قبا و در بازداشگاه دیده‌اند اما ناشناس می‌گوید ترانه ربطی به حادثه مسجد قبا ندارد و احتمالاً قضیه اش ناموسی‌ست؛ چراکه می‌خواسته با شلنگ سرم خودش را حلق آویز کند. او پارگی رحم و مقعد را نیز دلیل بستری شدن ترانه ذکر می‌کند. خانواده ترانه به آن بیمارستان مراجعه می‌کنند اما مسئولان بیمارستان بستری شدن ترانه موسوی را تکذیب می‌کنند و تنها یکی از پرسنل می‌گوید که دختری را با موهای بافته شده دیده است که چند نفر با ظاهری به گفته او «حزب اللهی» بیهوش می آورند و بیهوش می‌برند.

جملاتی که این ناشناس در مکالمه تلفنی با مادر ترانه بیان می‌کند نشان می‌دهد که ماموران وزارت اطلاعات و لباس شخصی‌ها می خواسته‌اند ذهن خانواده ترانه را از سیاسی بودن قضیه منحرف کنند و به آنان بقبولانند که دخترشان از نظر اخلاقی مشکلاتی داشته است تا خانواده نیز پس از شنیدن خبر مرگ فرزندشان، از پیگیری و پی جویی درباره چند و چون مرگ وی خودداری کنند.
ممانعت خانواده ترانه موسوی از دادن اطلاعات درباره تشییع پیکر وی و چگونگی درگذشتش عجیب به نظر نمی‌رسد؛ چراکه تمامی خانواده های قربانیان حوادث اخیر از سوی حکومت و وزارت اطلاعات تهدید می شوند و به آنان گفته می شود در صورتی که تشییع پیکر عزیزانشان و مراسم کفن و دفن و ختم آنان با حضور مردم و با شیون و ناله برگزار شود مشکل حاد دیگری برای یکی دیگر از عزیزانشان اتفاق خواهد افتاد.”
در برابر امثال این خبر که از شبکه‌های بلاگی و خبرگزاری‌های متفاوتی منتشرگردید، جمهوری اسلامی واکنش‌های متفاوتی از خود نشان داد. ابتدا سعی کرد با نمایش فیلمی از خانوادهٔ یک ترانه موسوی دیگر در تلویزیون و اذعان آن‌ها بر این که دخترشان زنده است و همراه همسرش در کانادا زندگی می کند و تماس خانواده در برابر دوربین با او و اذعان خود او بر زنده بودنش پرونده را بسته و مرگ ترانه موسوی را توطئه دشمنان و منافقان نسبت دهد.
اما روایت مهدی کروبی در این باره شنیدنی تر است: (نقل از رادیو زمانه)
“مهدی کروبی نامزد معترض به نتیجه انتخابات می‌گوید دو زنی که در تلویزیون ایران به عنوان مادر و خواهر ترانه موسوی معرفی شده‌اند، هیچ ارتباطی با دختری که با همین نام مورد تجاوز قرار گرفته و کشته شده است، ندارند.
ترانه موسوی بنا بر برخی گزارش‌ها در هفتم تیرماه مقابل مسجد قبا در تهران دستگیر شد و چندی بعد اعلام شد که پس از «تجاوز» کشته شده و «جسد سوخته‌اش» در نزدیکی‌های شهر قزوین پیدا شده است.
تلویزیون ایران در واکنش به این گزارش‌ها، با تهیه برنامه‌ای ضمن تکذیب این گزارش‌ها به نقل از خانواده دختری که هم اسم ترانه موسوی است اعلام کرد که وی در حال حاضر در کانادا زندگی می‌کند.
مهدی کروبی امروز یکشنبه با رد گزارش تلویزیون ایران، برای نخستین بار فاش کرد که دو زنی که گفته شده مادر و خواهر ترانه موسوی هستند، هیچ ارتباطی با دختری که با همین نام کشته شده، ندارند.
کروبی افزود که دختری که در گزارش تلویزیونی، گفته شده زنده است و در حال حاضر در کانادا زندگی می‌کند، «عروس خانواده‌‌ای نسبتا» سرشناس است.
به گفته دبیرکل حزب اعتماد ملی، «سناریویی» که در این خصوص در تلویزیون ایران پخش شده است، محصول «طراحان نابغه و مدیرانی دوراندیش» است و «مردم این‌قدر هوشمند هستند که اصل موضوع را بفهمند.»
کروبی که با وب‌سایت سحام نیوز گفتگو می‌کرد، افزود که با انتشار خبر «تجاوز و سوزاندن جسد ترانه موسوی » برخی مسئولان «دوراندیش» تصمیم گرفتند که سناریویی طراحی کنند تا این موضوع را در «داخل و خارج» به انحراف بکشند.
این نامزد معترض به نتیجه انتخابات ادامه داد که مسئولان با شناسایی خانواده‌ای که عروس آنها هم اسم دختر کشته شده است، نزد آنها می‌روند و به آنها می‌گویند که « ترانه موسوی دچار سانحه سوختگی شده و برای آنکه معلوم شود این عروس آنها هست یا خیر، بیایند و جنازه‌اش را تحویل بگیرند.»
به روایت آقای کروبی، پدر خانواده در واکنش به خبر اظهار می‌دارد که عروس آنها در ایران به سر نمی‌برد و از یکی از پسرانش که به گفته کروبی یکی از چهره‌های شناخته شده سیاسی و علمی است، می‌خواهد موضوع را پیگیری کند.
دبیرکل حزب اعتمادملی ادامه داد زمانی که مشخص شد عروس این خانواده زنده است، برخی از افراد نظامی، ‌انتظامی و اطلاعاتی که چهره‌هایی شناخته شده هستند، از این خانواده می‌خواهند که برای «حفظ نظام» از خانواده عروس خود بخواهند که موضوع کشته شدن ترانه موسوی را تکذیب کنند.
به گفته آقای کروبی، این درخواست ابتدا با مخالفت برادر شوهر ترانه موسوی (ساکن کانادا) روبرو می‌شود و او می‌گوید: «اصل این قضیه صحیح نیست و از سوی دیگر ما هم تاحدودی چهره‌هایی شناخته شده هستیم و چنانچه چنین کاری انجام شود با ترانه موسوی واقعی چه کار خواهید کرد که آن افراد گفته‌اند که شما به این کارها کاری نداشته باشید و نگران نباشید.»
به گفته دبیرکل حزب اعتماد ملی، این‌گونه شد که «مادر و پدر ترانه موسوی در مقابل دوربین قرار گرفتند و گفتند که دخترشان زنده است و در کانادا زندگی می‌کند.»
مهدی کروبی همچنین گفت که «بعد از این‌که این خانواده متوجه شده‌اند که اصل ماجرا چه بوده است، بسیار ناراحت شده‌اند و می‌خواستند که ماجرا را بازگو کنند که همین برادر شوهر ترانه به آنها گفته که حرفی نزنید و گرنه سرنوشت شما معلوم نیست که چه شود.»
کروبی پس از شرح این ماجرا از «دروغ گویی‌های مسئولان» ابراز تاسف کرد و افزود: «این افراد اظهار کرده‌اند که برای حفظ اصل نظام، باید این خانواده اقدام به چنین کاری کنند.»
او در ادامه سخنان خود پرسید: «آیا مسئولان از این طریق می‌خواهند اعتماد مردم را جلب کنند؟»
وی با اشاره به موثق بودن منبعی که جزئیات ماجرای ترانه موسوی را به وی منتقل کرده است، افزود: «‌می‌دانم که آنها(مسئولان) از چه طریقی این ترانه موسوی را پیدا کرده‌اند و منبع خبر نیز موثق است و اگر لازم باشد در این باره صریح‌تر صحبت می‌کنم تا مشخص شود که نقش افراد تا چه اندازه بوده است.”
پس از اعلام این موضوعات توسط کروبی و نمایش فیلمی که شرحش رفت انتشار نامه‌ای از حسن شاهمرادی بر سناریو سازی صدا و سیما و عاملان پشت پرده صحه گذاشت. حسن شاهمرادی برادر همسر ترانه موسوی‌ای است که تلویزیون به سراغ خانواده‌اش رفته بود و سعی داشت از این تشابه اسمی برای پاک کردن جنایت رژیم سوء‌استفاده کند.
حسین طائب فرمانده بسیج که کروبی از او به عنوان عامل این سناریو نویسی نام می برد باجناق حسن شاهمرادی است یعنی برادر همسر کسی که تلویزیون او را به عنوان ترانه موسوی زنده معرفی کرد.
در حالی که خانواده شاهمرادی از اصل ماجرا خبر نداشتند چهره‌های شناخته شده نظامی، انتظامی و اطلاعاتی به منزل این خانواده می‌روند و می‌گویند ترانه موسوی دچار سانحه سوختگی شده و برای شناسایی او بیایید با اینکه که عروس ایشان خارج از ایران بود. به گفته مهدی کروبی:
” سیدحسین شاهمرادی متوجه ماجرای سناریو سازی می‌شود و ابتدا مخالفت می‌کند ولی بعداً تحت تاثیر قرار می‌گیرد و فکر می‌کند که با انجام چنین کاری در مقابل سوءاستفاده بیگانگان ایستادگی می‌شود ولی او پیشنهاد می‌کند که بروند و با پدر و مادر ترانه صحبت کنند. ”
کروبی جزئیاتی از نحوه ارتباط با خانواده ترانه مطرح می‌کند که چگونگی راضی کردن این خانواده برای ظاهر شدن در مقابل دوربین را دربر دارد.
کروبی درباره سکوت این خانواده می‌گوید:
” البته بعد از اینکه این خانواده متوجه شده‌اند که اصل ماجرا چه بوده‌است بسیار ناراحت شده‌اند و می‌خواستند که ماجرا را بازگو کنند که همین برادر شوهر ترانه به انها گفته که حرفی نزنید و گرنه سرنوشت شما معلوم نیست که چه شود”
هم چنین مرتضی الویری که در کمیته پیگیری آسیب دیدگان حوادث پس از انتخابات فعالیت می کرده و در همین رابطه دستگیر شده است در مصاحبه ای با سایت کلمه می‌گوید :
” درباره ترانه موسوی مدارک و مستندات خاصی در اختیار دارم اما به دلایلی که قول شرعی داده‌ام تا به امروز این مدارک را منتشر نکرده‌ام. ماجرای ترانه موسوی بسیار پیچیده است. این شخص در مقابل مسجد قبا دستگیر شد.من دارای محذوراتی هستم. بیش از این نمی‌توانم توضیح دهم. در این زمینه عذر شرعی دارم.”
البته آقای الویری نگفتند که عذر شرعی‌شان فشارهای وزارت اطلاعات در دوران دستگیری و تهدیدهای سربازان گمنام امام زمان بوده است یا قول‌هایی که به خانواده ترانه موسوی داده‌اند برای فاش نشدن این موضوع. از سوی دیگر مهدی کروبی نیز از برخی افراد نظامی، انتظامی و اطلاعاتی سخن به میان می‌آورد ولی نامی از آن‌ها نمی‌برد. اما افشاگری‌ها در برابر این موضوعات نکات تازه‌تری را روشن کرد.
با استناد به آن‌چه رفت و گفته‌های طرفین و افشاگری‌ها و به خصوص تلاش جمهوری‌ا‌‌سلامی برای انحراف موضوع و سعی در تکذیب و سناریو‌سازی، کشته شدن ترانه موسوی بر اثر شدت ضرب و شتم و آزار و اذیت و سپس سوزاندن جسد وی برای از بین بردن مدرک جرم محرز می‌گردد و تا حدود بسیاری قابل قبول می نماید هر چند هنوز ابهامات بسیاری پشت این قضیه نهفته است.
دستگاه‌ها و عوامل مختلف رژیم این‌بار به تکذیب کامل موضوع پرداختند و حتا دادگاه‌های نخ‌نمای فرمایشی را هم برپا نکردند تا کسی را تبرئه کنند. ترفند دادگاه‌های نمایشی در این موارد گویا دیگر کاربردی نخواهد داشت و همگان از این نوع سناریوهای لاپوشانی آگاه شده‌اند.

نرگس محمدی، زهرا کاظمی دیگری نشد و آیا بازجوها عاقل‌تر شده اند ؟
وقتی بازجویان اوین علیرغم شرایط ناگوار جسمی نرگس محمدی از اعضای کانون مدافعان حقوق بشر به بازجویی وی در آن شرایط ادامه می‌دادند، پزشک اوین جمله‌ای را خطاب به آن‌ها گفته بود که سریعا تیتر خیلی از خبرگزاری‌ها و وب‌سایت ها گردید. “ یک زهرا کاظمی دیگر درست نکنید”
نرگس محمدی نیمه شب ۲۲ تیرماه در منزل و در مقابل فرزند کوچکش دستگیر و به اوین منتقل می‌شود. بنا به گفته‌ی همسرش یک هفته پس از دستگیری دچار بیهوشی شده ولی مسئولین زندان از آزادی او صرف نظر کرده و به بازجویی وی ادامه می دهند.
نرگس محمدی پس از آزادی هر از گاهی به ناگاه بیهوش می شود و تمام عضلات او برای مدتی فلج می‌شوند و تا دو سه ساعت طول می‌کشد تا وی به حالت عادی باز گردد.

در پایان اشاره به تمام موردهای بالا جهت یادآوری خشونت سیستماتیک اعمال شده در زمان هر دو رژیم بر زنان این سرزمین، البته با میزان‌های متفاوت است.گزارش دهنده قصد ندارد خشونت‌های اعمال شده را زاییده‌ی بخشی از نیروهای به اصطلاح خودسر و بازجوها و امثال این ها بداند. بل که تمام جنایات رفته را حاصل اعمال قدرت سیستمی میداند که در آن برابری و قانون هیچ‌گونه نقشی نداشته و سنت‌های فرسوده و ضدانسانی جای قانون را گرفته و قدرت را در اختیار بخشی قرار می دهد که در اعمال آن بیش‌ترین قساوت قلب را نیز از خود نشان می‌دهد.
امروز اگرچه کاملا محرز است که بازجوهای اوین، اطلاعاتی‌ها،بسیج و لباس شخصی‌ها به جملاتی نظیر جملات پزشک اوین وقعی نمی‌نهند. اما آمار جنایات‌شان به قدری بالا رفته است و افکار عمومی از این موضوعات منزجر و متنفر است و ستاریو‌سازی‌هاشان دیگر اینقدر نخ نما و غیر قابل باور شده است که ترس بخشی از وجودشان را فراگیرد. ترس از فروریختن امپراطوری بی‌قانونی‌شان. دیگر هیچ سناریویی نمی تواند سیستم را از این ترس برهاند و امروز این ترس دامن نظام را گرفته است.

PDF24    Send article as PDF   

درباره پویا عزیزی

پویا عزیزی : شاعر، منتقد، روزنامه نگار و فعال سیاسی است . وی در روز سوم اسفند یک هزار و سیصد وشصت و سه خورشیدی در فارسان شهری از توابع چهارمحال و بختیاری، متولد شده و کودکی و نوجوانی را گذرانده است و از دوران دبیرستان به ادبیات و شعر و علاقه مند شده و به سرودن شعر می‌پردازد. پس از مهاجرت به تهران و زندگی نزدیک به یک دهه در پایتخت، آشنایی نزدیک با محیط‌ها و نشریات ادبی وی را مصمم و حرفه ای به کار ادبیات و محافل ادبی می‌کشاند. کتاب‌هایش را منتشر می‌کند، سخنرانی می‌کند. مقاله می‌نویسد و در جمع‌های ادبی شرکت می‌کند. وی به ناچار شامگاه سوم اسفند یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت کوه‌های مرزی ایران با ترکیه را در نوردیده و تبعیدی خواسته و ناخواسته را آغاز می‌کند. شهروند افتخاری شهر جنوا در ایتالیا و عضو کانون نویسندگان ایران(در تبعید) و انجمن قلم ایران (در تبعید) است. کتاب‌های منتشر شده : ۱- علامت بوسه می‌بارد (مجموعه شعر ) نشر آرویج۱۳۸۳ ۲- تهی (مجموعه شعر )نشر الکترونیک امضا ۱۳۸۶ 3- شعر دوازده اثر الکساندر بلوک (ترجمه پویا عزیزی) 1392 نشر آنتی فا 4-زخمرگ های در تبعید(مجموعه شعر) نشرسیپرس استکهلم 1392 دیگر فعالیت ها: در مجلاتی مانند کارنامه ، کلک ، بایا ، نافه ، گوهران و… سایت های اینترنتی معتبر فارسی و غیر فارسی آثار بسیاری از وی منتشر شده است. او دبیر بخش پنجره سایت ادبیات و فرهنگ دبیر بخش فارسی سایت ماه مگ تحریریه سابق دوماه نامه ی دال سردبیر بخش مقالات ادبی سایت ژرفا همکار بخش ادبی هفته نامه بین المللی هنرمند بوده است.

پاسخ دادن

نکات : آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.فیلدهای الزامی علامت گذاری شده اند. *

*

x

این مطالب را نیز ببینید!

چپ ایرانی، یقین، اُتوپیا و عملکرد آن

یقین و اُتوپیا محصولات بی‌نظیر کارکرد خرد انسان هستند و تقدیر و ...