خانه / نقد ادبی / گامی پُر از نگین گم شده ی دریا *

گامی پُر از نگین گم شده ی دریا *

نیم نگاهی به مجموعه ی ((دستی پُر از بریده ی مهتاب))
پویا عزیزی

biabani1
((جاری ست اضطراب
می ترکم شب تاب
انسان:
چه ساده می رود از دست
وقتی که درد لَخته لَخته می تراشد از غرور و
آب می شود احساس
می بینی:
آسمان چگونه می شکافد و
می سوزد
با آن مزار که نا پیداست
وقتی که از کنار زمین دور می شد او
توفان:
تمام سادگی ما را
از ریشه می شکست.
باید میان مهربانی و ماهی خوار
خطّی کشیده باشد آدمی از آن سر فریاد
من مرگ را برای چه پس برگ می خورم
باید میان مهربانی و ماهی خوار
آن ستاره ی آبی او
بر جام و جمجمه جاری ست اضطراب.
شبنم:
سه موج مانده با سپیده چه می بارد!
آیا کبوتری که به قربان گاه
آن روز قطره قطره ی آزادی
نوک می زد آشکار
عمر شکسته ی من بود؟
عمری که میان پر شکستن و پرواز
خاموش می شود؟)) (تا نیشخند شیریِ شب تاب، ص 74 – 75)
بله ! در واقع آدمی اویی را که در مقابل اوست،تا وقتی که آن او توجه اش به آدمی جلب نشده یا در واقع،آدمی این را حس نکرده است،نمی فهمد.امّا وقتی او متوجه آدم می شود در حقیقت قضیه عکس این مطلب است.یعنی او متوجه انسان باشد و انسان متوجه او ، هنگامه ای است که هر دو به پریشانی کشیده می شوند .
انسان همیشه در توجه اش مرگ را دارد و مرگ هم متوجه ی اوست.در واقع مرگ،شیء سان او را به انتظار نشسته است و این در ذهن اوست که شکل می گیرد.مرگ همیشه از این لذت و امتیاز برخوردار بوده که خودش ببیند،بی آن که دیده شود.چهره ی پریده رنگی ست امّا غالب وقتی که در برابر انسان هنرمند قرار می گیرد چون هم این متوجه اوست و در کمین، هم او متوجه این پس در واقع هر دو پریشان اند و از گیر و دار نبرد آن که پیروز به رامش گاه می آید هر دوی آن هایند .
پیروز بر جنبه ی مادی انسان مرگ است وقتی که ماده ی زنده ی او را به فنا می برد. و پیروز از جهات دیگر هنرمند است که در قبال واژگان و ابزار هنرش چیزی جاودانه می آفریند.امّا به نظر می آید که مرگ کمی غالب تر است،چون با از بین بردن مادیت راه آفرینش را سد می کند و خود جاوید می ماند. هنرمند چون متوجه ی مرگ است در این راستای تقابل نیز ساکت ننشسته و مرگ را چون هر چیز دیگری به چالش می کشد،چون مخاطب اش را به مرگ توجه می دهد و در این راستا وی را به غنیمت وقت برای جاودانه گی سوق می دهد، از مرگ چهره ای پریشان تر از پیش می سازد .
پس جاودانگی انسان در برهه ای زمانی شکل می گیرد که معطوف به توجه وی به مرگ است و حاصل اش پریشانی. ((جاری ست اضطراب )). سرانجام رنج مؤلف و نوع زیستن او و در حقیقت چگونه زیستن او است که گاه می تواند ما را از نوع رنج او آگاه سازد.مثلا وقتی این برهه ی زمانی در استعاره ، کبوتری می شود که قطره قطره ی آزادی را نوک می زند ـ یا وقتی در میان پرواز و پر شکستن خاموش می شود.
(( تحلیل می رود مخاط خاطره در شلاق
رد صدای گرگ حافظه ی دریاست … ))
یا:
(( هنوز این سر دنیا
درون دام سفر می کنند ماهی ها
و مادری که نمی ماند از ترنم داغ
فراز ماسه چه گورستانی
میان فاخته گان و صدای من
تنهاست… )) (و آن که خیره به دیوارها و آینه هاست، ص 20)
یا:
(( در چیتگر همیشه درختی هست
با خال ها و پوکه ی خالی
خواهان چیست دانوش
ساری که دور می برد این گونه آسمان…)) (روی بخار در شفق خیس خیزران، ص 30)
یا:
((گردم قیام بختک و پندار
آشوب سال های برنیامده پهلوی دیگرم
عمری طواف داده اند و
من اینک
شبگیر با حواس پاره ی باران ها
حتّا به یاد خویشتن هرگز نمی رسم . )) (دستی پُر از بریده ی مهتاب، ص 36)
دریاب که گاه میهن آدمی ( موطن اجدادی اش ) به چشم خود،سرزمین بیگانه ای می نماید که جز یادبودی نیست از نارضایتی و دردی. یادبودی چون هاله ای مه گون به گرد خورشیدی که هر چه در آن کاوش هم می کنی حتا به خودت هم نمی رسی، وقتی که هستی ات از آتشی است که در درون،به زیر خاکستری از چهره نهان داری.حالا نگاه ات به جهان،نگاه واشکافانه ای خواهد بود.به دنبال دلیل خواهی گشت.به دنبال خودت،هنگامی که با نگاه جهان را تا ته جویده ای و خودت را نیافته ای که کجایی،پس از تمام این دنیای بزرگ گردت قیام بختک و پندار است و آشوب سال های بر نیامده پهلوی دیگرت.
اگر از پس آن برایم که کوس اشتباه می کنند را به گوش آن هایی بکوب ام که زیر علم های مختلفی از قبیل غیر قابل فهم بودن، شخصی بودن و نفوذ ناپذیر بودن و دیگر منفی ساز های شعر اکنون ایران سینه می زنند.شعار نمی دهم امّا بگویم که بدانیم : سرودی است از همه و برای همه.
انسانیت و جامعه ی بشری در گروه های جزء و کلی همیشه از سوی قدرت مورد بیداد قرار می گیرد. اگر قدرت به گونه ای باشد که وی بر نمی تابد.امّا او از قدرت در اندازه ی خود باید کسب آگاهی کرده باشد و شناخت،که این شناخت جز از راه واشکافی و سئوال گری و به چالش کشیدن قدرت غالب نیست.در واقع تا قدرت غالبی نباشد،قدرت مورد بی داد قرار گرفته ای نیست.در این راه شناخت هنرمند به یاری هنر خویش سعی در یاری مخاطب اش در امر سئوال گری و واشکافی داشته بل که قدرت را که همیشه کوشیده وی را به وضع حیوانی تنزّل دهد مجبور کند که دوباره او را به چشم انسان بنگرد.
امّا شعر و هنر را به این دیده تنها در جوامعی که حقیقت را یکه می پندارند و هنوز تک بُعدی و خطی هستند فقط می شود دید.امّا نمی دانم در دهکده ای کوچک پر از وسایل ارتباط و خبر رسانی به نام جهان،آیا واقعیتی در لا به لای این همه تکثّر،حتّا اگر محدود به مکانی خاص باشد وجود دارد؟ بگذریم !
زبان :
روی کرد مؤلف در این مجموعه و به خصوص در دفتر اول (سی پاره ی برهنگی دانوش ) روی کردی است که در آن گاه سعی می شود از واژه،استفاده ای مضاعف برده شود،نه تنها در راستای خدمت به محتوا و دو گانگی بل که در خدمت فرم زبانی اثر یا بهتر است بگویم چینش واژگان .
واژگان به تنهایی در کنار یکدیگر قرار می گیرند و ترکیب ها به راحتی از یکدیگر فاصله می گیرند همان گونه که سطر ها به راحتی زیر هم نوشته می شوند.امّا گاه بعضی واژه ها و تر کیب ها علی رغم این که در فاصله ها و یا در زیر هم قرار گیری ها جدای از یکدیگرند،به شکل پلی عمل می کنند که ارتباط موسیقایی و نحوی سطر،بند و جمله را نه تنها به هم نمی ریزند،بل که در راستای سیر طولی شعر ، وظیفه ی بسیار بزرگی را بر عهده می گیرند.به این قسمت از این شعر توجه می کنیم،این گونه نوشته می شود:
(( چشمی به روی چشم می پرد امّا
خواب زمین برای دایره ها کوتاه است. )) (سی پاره ی برهنگی دانوش، ص 14)
ترکیب فعل مضارع می پرد و حرف شرط امّا به راحتی به شکل پُل در میان سطرها عمل می کند.
به طوری که هم می شود خواند:
(( چشمی به روی چشم می پرد امّا /خواب زمین برای دایره ها کوتاه است. ))
پس مؤلف دو یا چند شکل خوانش را در یک فاصله گذاری ترکیبی در سطرها ایجاد می کند که در راستای اقتصاد واژگانی و موجز کردن زبان شیوه ای است غالب و موفق.شک نیست که خوانش غالب همان است که (( می پرد امّا )) را پلی فرض کنیم و هر دو خوانش را داشته باشیم و کم نیست از این شکل کاربرد مضاعف در زبان این مجموعه!
در شعرهایی از قبیل (( پیش از نمای قافله در مهتاب )) که تر جیع بند هایی در جای جای مختلف شعر حضور پیدا می کنند و شعر را در موقعیت تقابل قرار می دهند.تقابلی که از طریق سیالیت و تعلیق ذهنی ایجاد شده است و گاه به اعلام موقعیت های مختلف می پردازد که از دو فضای متفاوت در کنار یکدیگر قرار گرفته اند.این گونه نمایانده می شود که این ها دو صدای متفاوت اند که شاید هم باشند ولی هم دارای شکل وساختار یکسانی هستند و هم ریتم ولحن یکسان با بقیه ی اثر.مؤلف در نشان دادن این صداها تنها به درشت نویسی حروف بسنده می کند و این به گمانم کمی شاید از درصد موفقیت مؤلف بکاهد.این که مؤلف در نشان دادن صداها از طریق ریتم و تغییر ریتم و تغییر لحن و ساختن پرسوناژهای مختلف ناموفق است و شعر را از دیدگاه دانای کل ارائه می کند.به پرداختن احساسات سطحی در زمان کمتر می پردازد و بیش تر سعی میکند حسی باشد تا احساساتی و به همین خاطر است که در فرا احساس جایی برای زیبا نمایی و تحلیل بردن تمام حس ها در قالب زبان پیدا می کند.
((اکنون
که جهان می تراشدم
آسایش
توفان تیره گی ست
ساری که سوی تو سر بر می گرداند. )) (گامی پر از نگین گم شده ی دریا، ص 63)
یا:
((دریا به رنگ چهره ی ما
ردّ چهار شاخه بر آن دیوار
مهتاب را به نیم جو
ازمن جلو زده است
نوباوه ای هنوز
جذر تو بر شقایق قربانگاه )) (با دامنی پُر از پریده ی خاکستر، ص 96)
یا:
((دریا:
با خواب های تو در گیر شد
لبریز هرچه بخواهی
هرچند هرچه بخواهی ستاره نیست
نخل ِولی پر از جوانه می گذرم )) (تا آفتابِ تر از تأخیر، ص 79 )
گفته ها بیش تر به شكل استعاره ها و كنایه بیان می شوند و در عمق دلالت گرانه و اكسپرسیون اند. و در كل زبان مؤلف در این مجموعه زبانی نیست كه به مذاق ساده اندیشان و سطحی نگران خوش آید، هر چند كه در سطح دارای بار تصویرسازی های زیبا و موسیقی خاص به خود است. امّا در عمق رویه ای نخبه گرایانه از اندیشه را در درون زبان درونی كرده است.چنان به نظرم می آید كه مؤلف در شیوه ی استفاده ی از زبان تا حدود زیادی موفق بوده است تا آن فاصله ی بین دال و معنا را تا حد زیادی از دست ندهد و از این راهگذر به ابهامی رسیده است كه پیشاپیش زمینه ی سهم مخاطب را فراهم می آورد تا وی از روی كرد ابهام، برداشت خویش را داشته باشد .
بیابانی در این مجموعه روی كرد موفق تری را به زبان، نسبت به مجموعه های قبلی نشان می دهد.
تخیّل شاعرانه و بررسی سویه های عینی و ذهنی:
تخیِّل،هنگامی مفید می افتد كه راه گشای ما برای رسیدن به آن چیز باشد كه در تجربه ی ما از زندگی قابل تصور است و عینیت آن را در سویه ی تخیّل می شود مشاهده كرد.هرچند كه تخیّل خود فر آیندی ذهنی است امّا با خیال بافی نباید اشتباه گرفته شود .
((به خنده های در آتش گرفته ام بنگر
به دست بی سببم
از زمین اگر خالی ست
دو چشم سر بریده به دنبال
و من در آینه او را بر آب می پاشم )) (پری که تر نکرده لب از پرواز، ص 85 )
و …
ما در بر خورد با این شعر ( و شعرهای دیگر در بیش تر اوقات ) با مصادیق كاملا عینی رو به رو شده كه وجود آن ها را در دنیای حقیقی نمی شود انكار كرد.امّا از آن جا كه گفته شد تخیّل خود امری ذهنی است و این مصداق ها،مصداق هایی هستند كه از فیلتر ذهن عبور كرده و عینیتی دوباره یافته اند.یعنی سیر عینیت حقیقت به ذهنیت شاعرانه و سپس ارائه ی تصویر عینی در شعر به وسیله ی زبان و واژه را طی كرده اند و فقط نگاه شاعرانه است كه عینیات را به ادبیات تبدیل می كند.
تصاویر عینی در جهان بسیارند كه گاه سخن هم می گویند.امّا برای این كه در شعر وارد شوند یا در ادبیات به هر شكل ناچارند از ذهنیت مؤلف عبور كنند تا دوباره به شكل كلامی به ظهور در عالم دیگر تن دهند.
((مگر نسیم سحر را
شراع باله بیاراست گربه ماهیِ مرگ
كه از دو سوی زمان
موج:
چراغ سایه به كف
پا برهنه می لغزد
بر آبرود نگاه تو كودک مرجان
كلاه پاره به سر
سر نهاده بر آرنج
هنوز ماسه ی تلواسه پس زند آرام …)) (تا عمق زنبقی از دریا، ص 54)
یا:
((چرخیدن زمین به گرد تو
چرخیدن من است
ارثی كه گردباد به من داد
ارثی كه باید از اوّل
گم می كنم تو را
كاش آن دو لحظه پیش و پس نمی شد از اول .)) (تا آفتابِ تر از تأخیر، ص 78 – 79 )
در این روند تأثیر گذاری ( عین بر ذهن و ذهن بر عین ) بی گمان تخیّل شاعرانه بی تأثیر نبوده و در واقع به همراهی ذهن آمده و گاه ذهن را بر عین می چرباند.چنان كه اگر حتّا عینیتی هم پدید آید به ناچار باز هم ذهنیتی ست.هر چه قدر مؤلف بتواند این روابط را قوی تر ارائه بدهد پس بی شک موفق تر هم هست.شعر بیابانی این گونه می نمایاند كه حاصل لحظاتی در اوج تخیّل است.همین روند است كه در شعرش این گونه نمایان می كند كه ذهن بر جنبه های عین برتری یافته و بیش تر شعری ذهنی ست تا عینی.به هر حال ذهنیت بیش از حد اجازه ی جای گیری مخاطب در اثر را نمی دهد و مانع گفت و گوی وی در متن است.اصلی كه می بینیم بیابانی گاه خلاف آن را هم ثابت می كند و وقتی كه با ذهنیت بیش تر عینیت كامل را به نمایش می گذارد.
دید تاریخی – حماسی:
بیابانی در حال كوشش برای بازیافت ابعاد تاریخی و اجتماعی و حماسی زبان است و از سوی دیگر به همان اندازه در برابر كهنه شدن زبان،استفاده از زبان گذشته و یا به هر نحوی از گویش كه زبان را به زبان كلاسیک نزدیک كند و آن را از تنوع و گوناگونی شكل باز دارد،مقاومت می كند.
امّا دید تاریخی بیابانی و روی كرد حماسی وی در طول زمان (سیر در زمان ) از زبان وی ساختاری نا همگون در منزل های مختلف زمانی می سازد و در واقع این مخمصه ای است برای آن كه می خواهد در باره ی كاركرد زبانی وی دست به قلم برده و یا به هر حال پژوهش و كسب تجربه كند.
((از برف هم كه می گذرد
تاریكی جهان تو را جیغ می كشد
آن زن تكیه داده بر اكنون
سرد است و باز مسلسل ها
سرگرم قطع حوصله ی عشق
پشتم چه تیر می كشد آن روز …)) (با بوریای گرد مرده بر این پیکر، ص 39 – 40 )
یا:
((در او قرار ندارد
خاک:
با عطر بی كرانه ی زیتون
گاهی كه بی پلنگ درّه های فلسطین
آرام می شوند
در او قرار خاک و خاطر من افسوس
سال هزار و سیصد و هفتاد و چندم است
عمرم :
جلو زده ست از من
انگار دامنی از اتراق
خوابی كه لخته لخته می برد افسون
از آستین شیطان.)) (همدست خون و همسفر رؤیا، ص 41 – 42)
بیابانی،مفاهیم و شكل هایی از مفهوم را كه از نابودی سر پیچی می كنند با دیدی حماسی،تاریخی فعال می سازد و به بازسازی،بازنمایی و بازنگری آن ها در بستر متن می پردازد.البته این چنین برخوردی با این مفاهیم و اشكال فكورانه و بر پایه ی تفكر ی اومانیستی است كه شكل می گیرد.این برخورد برای خواننده كمابیش مبهم و در امكان فهم شیوه هایی كشف می گردد كه ناهمگونی زبان و نا همگونی زمان و موجودات انسانی همه را در هم گره می دهد و بر پایه ی روان ـ زیست شناسی مؤلف در زمان شكل می گیرد.
به زعم من محمد بیابانی در مجموعه ی ((دستی پُر از بریده ی مهتاب)) موفق است.این مجموعه با تمام تلاطم ها و نا همگونی هایش مجموعه ای یكدست است حالا به جز پاره شعر های در آخر، مانند دریا، زادگاه مؤلف اش كه به ظاهر پر تلاطم است امّا ماهیتی از آب و یكدست دارد که به همراه نگاهی که گاه به فرم دارد و همراه نگاه انسانی اش ،در شعر غوطه می خورد.
امّا افسوس كه انسانی به نام محمد بیابانی خیلی زود شعر شد و نماند تا دریچه های دیگری و تازه تر را به روی خود و شعرش بگشاید؛ سلام بر روان پاک و شاعرش دارم.
((سفر: هنوز تو را می برد
و مرده: از سر گل های تازه می گذرد
وعشق: خانه اگر دور می شود
با اوست
و من در آینه او را بر آب می پاشم
بگو: دوباره در این گاهواره
حرفی هست…)) (پری که تر نکرده لب از پرواز، ص 86 )

* عزیزی ، پویا . اسفندماه 1382. ققنوس ، ویژه ی نکوداشت حیات شاعری جاودان یاد محمد بیابانی.

en.pdf24.org    Send article as PDF   

درباره پویا عزیزی

پویا عزیزی : شاعر، منتقد، روزنامه نگار و فعال سیاسی است . وی در روز سوم اسفند یک هزار و سیصد وشصت و سه خورشیدی در فارسان شهری از توابع چهارمحال و بختیاری، متولد شده و کودکی و نوجوانی را گذرانده است و از دوران دبیرستان به ادبیات و شعر و علاقه مند شده و به سرودن شعر می‌پردازد. پس از مهاجرت به تهران و زندگی نزدیک به یک دهه در پایتخت، آشنایی نزدیک با محیط‌ها و نشریات ادبی وی را مصمم و حرفه ای به کار ادبیات و محافل ادبی می‌کشاند. کتاب‌هایش را منتشر می‌کند، سخنرانی می‌کند. مقاله می‌نویسد و در جمع‌های ادبی شرکت می‌کند. وی به ناچار شامگاه سوم اسفند یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت کوه‌های مرزی ایران با ترکیه را در نوردیده و تبعیدی خواسته و ناخواسته را آغاز می‌کند. شهروند افتخاری شهر جنوا در ایتالیا و عضو کانون نویسندگان ایران(در تبعید) و انجمن قلم ایران (در تبعید) است. کتاب‌های منتشر شده : ۱- علامت بوسه می‌بارد (مجموعه شعر ) نشر آرویج۱۳۸۳ ۲- تهی (مجموعه شعر )نشر الکترونیک امضا ۱۳۸۶ 3- شعر دوازده اثر الکساندر بلوک (ترجمه پویا عزیزی) 1392 نشر آنتی فا 4-زخمرگ های در تبعید(مجموعه شعر) نشرسیپرس استکهلم 1392 دیگر فعالیت ها: در مجلاتی مانند کارنامه ، کلک ، بایا ، نافه ، گوهران و… سایت های اینترنتی معتبر فارسی و غیر فارسی آثار بسیاری از وی منتشر شده است. او دبیر بخش پنجره سایت ادبیات و فرهنگ دبیر بخش فارسی سایت ماه مگ تحریریه سابق دوماه نامه ی دال سردبیر بخش مقالات ادبی سایت ژرفا همکار بخش ادبی هفته نامه بین المللی هنرمند بوده است.

پاسخ دادن

نکات : آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.فیلدهای الزامی علامت گذاری شده اند. *

*

x

این مطالب را نیز ببینید!

نبش قبری که مرده ندارد ،نداشت یا حکایت سنگی برگوری/یک متن ناتمام

پویا عزیزی- قبل از این که اقدام به هرکند و کاوی کنم ، ...